postheadericon « آرزوی فیل کوچولو»

یکی بود یکی نبود یک بچه فیل بود که می خواست بزرگ باشد، بزرگ بزرگ! فقط همین آرزو را داشت اما نمی دانست باید چه کار بکند تا آرزویش برآورده شود. یک روز به خرگوش آرزویش را گفت، خرگوش به او گفت:«باید به پیش چاه آرزو بروی و یک سنگ بنفش را پیدا کنی و داخل آن بیندازی شاید آرزویت برآورده شود» فیل کوچولو دست به کار شد و به طرف چاه آرزو ها رفت. حالا باید دنبال سنگ بنفش می گشت. گشت و گشت تا شب گشت. کم کم خوابش گرفت و همان جا خوابش برد. فردا صبح یک روباه آمد و سنگ بنفش را دید آن را برداشت یک آرزو کرد و به داخل چاه انداخت! فیل کوچولو از خواب بلند شد و همه چیز را فهمید روباه را دید و خیلی ناراحت شد. یادش آمد که خرگوش به او گفته بود که فقط یک سنگ دیگر آنجا است و تو باید دنبال آن بگردی. فیل کوچولو خیلی ناراحت شد. خیلی زیاد! تنها کاری که حالا می توانست برای برآورده شدن آرزویش بکند این بود که پیش بز دانا برود و تمام ماجرا را به او بگوید، شاید او می توانست کمکی به فیل کوچولو بکند. به پیش بز دانا رفت و تمام ماجرا را به او گفت بز دانا به فیل کوچولو گفت: «این کارها لازم نبود باید خدا بخواهد. بزرگ شدن تو و بقیه ی موجودات زنده به سنگ انداختن و دعا کردن نیست. این خداست که باید تصمیم بگیرد» فیل کوچولو رفت و به خانه برگشت آن قدر خسته بود که خوابش برد فردا صبح …….. تولدت مبارک فیل کوچولو! وای، فیل کوچولو! چیز خیلی خیلی بزرگی را فراموش کرده بود. مادرش کیک تولد را جلوی او گذاشت همه آمده بودند از مورچه کوچولو تا آقا شیره حالا فیل کوچولو یک سال بزرگ تر شده بود حتماً اگر صبر کند فیل خیلی خیلی بزرگ می شود.

فر گل محمودی راد
برگزیده مسابقه «خدای مهربان من» استان خوزستان

دیدگاهی بنویسید