postheadericon آهوی خانه، بهار کانون

قصه از آنجا شروع شد که من دختری پر جنب و جوش و همیشه در حال پریدن و سرخوردن بودم .
خلاصه جنب و جوش زیادی داشتم به طوری که یک جا ثابت نمی‌ماندم. پدرو مادرم بارها در مورد این موضوع با من صحبت کرده بودند.. اما کجاست گوش شنوا؟
تا این‌که تابستان از راه رسید و من طبق معمول هر سال در کلاس‌های تابستانی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شرکت کردم. یکی از کلاس‌های مورد علاقه من کلاس نقاشی بود و از قضا مربی نقاشی این ترم کسی نبود جز خانم جعفری عمه محترم بنده!!! 
خانم جعفری یا همان عمه مینا ، بعد از پدر و مادرم تنها شخصی بود که از جنب و جوش بیش از حد من عاصی و کلافه بود و همیشه به شوخی مرا آهو صدا می‌زد.
دو هفته از شروع کلاس‌های کانون می‌گذشت و من کماکان به جنب و جوش بیش از حد خودم ادامه می‌دادم. خانم جعفری بارها و بارها در طول ترم این موضوع را به من تذکر داد اما… من بی خیال، دوباره سرگرم دویدن و سرخوردن بودم…
تا این‌که آن روز خاطره انگیز رسید… کلاس ما ساعت ۹صبح شروع می‌شد و موضوع نقاشی آن جلسه جشن تولد بود و من نقاشی بسیار زیبایی از تولد خودم کشیدم که به گفته ی خانم مربی بسیار زیبا شده بود..
کلاس نقاشی تمام شد و ما تا کلاس بعدی  ده دقیقه فرصت داشتیم و من کیک و آبمیوه‌ای را که در کیف داشتم از آن بیرون آوردم، تا چشم عمه ام را دور دیدم از این سر کلاس به آن سر کلاس سر می خوردم و کیف می کردم… از شانس بد من کمی آب روی سرامیک ریخته بود تا به خودم آمدم مانند توپ بولینگ به زیر میز رفته و دراز به دراز افتادم و صورتم پوشیده شد از کیک و آبمیوه !!!
در همان لحظه که من از ترس زبانم بند آمده بود و مثل آفتاب پرست هی رنگ عوض می‌کردم، صدای عمه‌ام را می‌شنیدم که به یکی از همکاران محترمش می‌گفت: بیا تا نقاشی بهار را نشانت بدهم. در آن لحظه فقط پای خانم جعفری و همکارش را از زیر میز می دیدم. که صدا می زد : بهار. بهار..
از وحشت زیاد درد را فراموش کردم وتمام انرژی‌ام را جمع کردم و با صدایی که از خجالت می‌لرزید گفتم: من اینجا هستم زیر میز…
دوستان عزیز و خوانندگان محترم! من تا به امروز از عکس العمل و توصیف نگاه آن روز عمه ام .. ببخشید خانم جعفری کاملا عاجزم!!!
این اتفاق، تنها خوبی که داشت این بود که من دیگر تا به امروز هرگز آهو نشدم!!!!
بهار جعفری – کلاس هفتم. عضو کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان مرکز شماره ۳ بندرعباس

دیدگاهی بنویسید