postheadericon اتفاق شیرین

دو سه ساعتی می‌شد که پای لپ تابم نشسته بودم و داشتم روی طرح فراخوان پنجاهمین سال حضور کانون کار می‌کردم. برای کسی مثل من که با گرافیست‌های حرفه ای هیچ نسبتی ندارد، در آوردن یک طرح آن هم با نرم افزارهای معمولی کار خیلی سختی بود. به صفحه نمایش خیره شده بودم و با وسواس خیلی زیادی سرگرم رنگ آمیزی طرح بودم که دیدم سرم گیج می‌رود. هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم آن چه را که در ذهن دارم پیاده کنم. آرام آرام کلافگی به سراغم آمد و چند پرسش شیطانی توی ذهنم شکل گرفت : ساعت‌ها پای این طرح چنبره زدی که چه بشود؟ کارهای واجب خودت را کنار گذاشته ای و چسبیدی به یک کار مستحبی که چه چیزی را ثابت کنی؟ اصلاً کسی به این طرح توجهی می‌کند؟ این حوصله و وقت گذاری‌ها که مربوط به دوران کار بوده چه ربطی به دوران بازنشستگی دارد؟ و چند پرسش دیگر از این دست. به خودم که آمدم دیدم کم کم دارم مغلوب شیطان و وسوسه‌هایش می‌شوم و کم نمانده که همه آن چه را که ساخته‌ام برهم بزنم و بروم دنبال کار خودم. با خودم گفتم تو همیشه به دیگران می‌گفتی که واقعیت پذیر باشند و با حقایق کنار بیایند حالا چه شده که این قدر خودت داری به ایده آل‌ها فکر می‌کنی. الآن دیگر هر کسی به فکر خود و کار و بار خودش است و به آن‌چه که فکر نمی‌کند تو هستی و ایده آل‌هایت. پا شو و اول از همه صبحانه‌ات رو بخور و بعد هم بنشین سر جایت و به واقعیت‌ها فکر کن.
صدای زنگ ساختمان بلند شد و من که در آن وقت روز منتظر کسی نبودم با تعجب به سمت پنجره رفتم و نگاهی به پایین و پشت در انداختم. نامه رسان بود. از من خواست تا برای تحویل پاکت سفارشی به پایین بروم. رفتم و امضایی دادم و پاکت را تحویل گرفتم. دل‌شوره عجیبی داشتم. گفتم نکند احضاریه ای چیزی باشد ولی آخر من که کاری نکرده بودم. خلاصه تا این‌که به اتاقم برسم و پاکت را باز کنم چند فکر نگران کننده به ذهنم رسید ولی با باز کردن پاکت حال و هوایم به طور کلی عوض شد.
پاکت از ساوه – خیابان استاد مطهری – داخل پارک شهرداری – کانون پرورش فکری شماره ۲ آمده بود و داخل آن دو تا کارت پستال بود. یکی از آن‌ها را جمعی از اعضای مرکز درست کرده بودند و دیگری را مربیان مرکز. خدا می‌داند که چقدر خوشحال شدم. بی اختیار گریه‌ام گرفت و چون کسی هم در خانه نبود با خیالی راحت صورت و سیرت را به اشک صفا دادم. اشکی که از زلال جاری مرام و معرفت کانونی‌های خوب و دوست داشتنی جاری شده بود تا درست در آن وقتی که فکر می‌کردم فراموش شده‌ام، بیاید و به من بگوید آقای به اصطلاح کارشناس! تو هنوز هم که هنوز است کانونی‌ها را نشناخته‌ای!!
آبی به صورتم زدم و با شور و نشاطی خاص کار طراحی را از سر گرفتم.
هدفم از درج این مطلب به هیچ وجه خودستایی نبوده و نیست. محبت همکارانم همیشه شامل حال من بوده وهست. خواستم تا به این بهانه و اتفاقی که هنوز بیست و چهار ساعت از زمانش نمی‌گذرد، یادی و تشکری کرده باشم از اعضا و مربیان خوب و با وفای مرکز شماره ۲ ساوه و بگویم که آموزگاران عزیزم، درس قدرشناسی را تمرین می‌کنم.
علی خانجانی

۱۴ دیدگاه براي " اتفاق شیرین "

  • طاهره گرمسیری:

    سلامی چو بوی خوش آشنایی
    هر وقت سراغ عکس های قدیم کانون می روم چهره ی مهربان استاد عزیز و مهربان آقای خانجانی را می بینم استادی که در جشنواره های کانون از جمله قصه گویی همواره حضور مفید و سرشار از تجربه داشته اند.
    دوستان خوبم ،خاطره ای از اولین جشنواره قصه گویی سال ۷۶در استان گیلان را می خواهم بگویم.
    آن سال من همراه پسرم آرش در این جشنواره شرکت کردیم .آرش سرشار از شور و شیطنت های کودکانه بود.از روز اول جشنواره هرروز آرش می گفت چه روزی نوبت او می شود و برود قصه شنگول و منگول را بگوید خلاصه از آقای خانجانی کمک خواستم ایشان پیشنهاد دادند دریک فرصت مناسب که وقت داشته باشیم،آرش قصه اش را بگوید.
    پسر سه ساله ی من بی صبرانه منتظر اون لحظه بود تا اینکه یک روز بدون اینکه من متوجه شوم، به روی سن جشنواره رفت میکروفون را در دست گرفت و برای خودش شعرهای کو دکانه خواند .
    نگران از حاضرین عذرخواهی کردم لبخند مهربان آقای خانجانی و تشویق های ایشان و دیگر مسئولین عزیز باعث دلگرمی من شد.در اختتامیه وقتی اسامی برگزیدگان را می خواندند، آرش مدام می گفت کی اورا صدا می زنند و لوح تقدیرش را می دهند.
    من این در خواست آرش را به آقای خانجانی گفتم به دنبال چاره ای برای لوح تقدیر آرش بودیم،خانم نامداری یکی از همکاران خلاق از استان اصفهان، برای آرش لوح تقدیر با طرح یک گوسفند و چند بره درست کرد .آرش برای گرفتن لوح ثانیه شماری می کرد .آقای خانجانی در یک فرصت مناسب آن لوح ویک جایزه کودکانه به آرش دادند .
    تاثیر این لوح و تشویقی که آقای خانجانی و همکاران داشتند تا سالیان سال همراه آرش بود.لوح را به دیوار اتاقش زد و هدیه راکنار اسباب بازی هایش گذاشت.به راستی آقای خانجانی رد پای محبت شان بر دل کودکان و مربیان کانون همیشه ماندگار است.

  • لیلا عباسزاده:

    آقای خانجانی،شما فردی بسیار تاثیرگذار وارزشمند برای کانون هستید، من به همکارانی که در کنار شمااستاد ارجمند به بلوغ کانونی رسیده‌اند رشک میبرم. مطمئن باشید ما مربیان کانون همیشه قدردان شما خواهیم بود.

  • لیلا عباسزاده:

    سلام وروزتان بخیر از این که این کار بسیار کوچک مرکز دو ساوه اینقدر باعث خوشحالی شما شد بسیار خوشحال شدم قصد من سورپرایز کردن شما بود که ظاهراً موفق شدم. من بسیار رشک میبرم به همکارانی که در کنار استادی چون شما به بلوغ کانونی رسیده‌اند.

  • به نام خالق زیبایی
    استاد گرامی جناب آقای خانجانی از سال ۸۴ که با هم درس گزارش نویسی و … را در مرکز آموزش گذراندیم و هنوز برگه ای که درست کرده ایم را دارم به یاد خوبیها و محبتهای شما هستم و خواهم بود . درس زندگی به ما آموختید و درس محبت به مخلوقات خدا . ساده زیستی شما را در رفتن از استان گلستان به استان خراسان شاهد بودم که با یک ماشین مزدای دو کابینه قدیمی راه چند ساعته را طی کردید تا از طبیعت لذت ببرید که فکر می کنم اگر کس دیگری بود کمتر از هواپیما او را راضی نمی کرد تازه باید از ابتدای استان خراسان رضوی بایک ماشین دیگر مسیر را طی می کردید. همچنین یادم هست بعد از چند سال که به استان ما آمدید هنوز اسم مربیان دوره های آموزش سالهای گذشته را به یاد داشتید و این نشان از توجه شما به مربیان بوده و هست . فکر نمی کردم بازنشسته شده اید اما از نظر ما شما همچنان یک کانونی هستید پرصلابت و استوار و همیشه در ذهن مربیان خواهید ماند چون واقعا کانونی بودید . برایتان آرزوی سلامتی و موفقیت روزافزون دارم امیدوارم کارهایی به شما بسپارند که تجربه ۳۰ ساله شما پشت آن باشد .التماس دعا

  • مرجان بابایی:

    سلام،آقای خانجانی عزیز؛با رفتن شما حس کردم کانون یخ زده،با این خبر دلم گرم شد وحس کردم حضور گرم شما و آدمایی شبیه شما،به کانون گرما ولطفی میده که هیج جایی نمیشه پیداش کرد.شما تو هر کاری معجزه می کنید،این بار هم خدا قوت،یا علی مدد.

  • ویدا بزّی:

    سلام و درود بر استاد خوبم جناب آقای خانجانی – شنیدم که رفتی ، شنیدم که دوران خدمت تان به پایان رسید ، حیف از شما حیف از نبودنتان کاش بعضی آدمها برای همیشه بمانند تا کانون همانی که هست باقی بماند ، گرچه آدمهایی مثل شما هرکجا باشند مثل ستاره می درخشند و آن بالا متعلق به همه اند . خیلی چیزها از شما شنیدم و خیلی چیزها دیدم فقط یک کلام بگویم آموختی که خوش بین باشم یادتان هست آن روزکه که آمدم در اطاق کاری که خیلی دوستش داشتید ؟ ( مرکز آموزش ) بعد از درد و دلم این را به من آموختی : “همه خوبند و دوستت دارند ” چه درس بزرگی و چه حس زیبایی . کاش هنوز باشند کسانی که به مربیان اینگونه بیاموزند .
    استاد منتظر پاکت های زیادی باش و نامه ها و پاکت هایی که شاید هرگز پست نشوند اما ایمان داشته باشید که برای شما نوشته شده و در گوشه ی دلی، چشمی ، مثل راز باقی مانده و من نیز…جا دارد از همکار خوب و مهربانمان خانم فاطمه غنی یاد کنم که این طرح را در گروه ” آشیانه پیشنهاد دادند ” یادت در قلبم کلامت در جانم .

  • Behnoosh bosak:

    گاهی برخی آدمها در زندگی مان چون لحظه های ناب نیایش مقدس اند.

    از آنها آموختیم معنای نگاه پاک کودکان را،

    تفسیر اخم و لبخند مربی را،

    چقدر مهربانی به پایمان ریختند این بعضی ها،

    چقدر تجربه های خالص و ناب از جنس انسانیت، برایمان نهادند،

    “یادشان و نامشان هماره روشنمان میدارد”

    جناب “خانجانی” مربی مهربانِ مربیان مهربان کانون پایدار باشید و برقرار

  • سلام و درود بر جناب خانجانی عزیز
    کسی که هرگز از دل و دیده کانونی ها دور نخواهد شد.
    هیچوقت اولین دیدارم با شما در جشنواره قصه گویی کشوری سال ۸۰ به میزبانی استان یزد و قرائت آن بحر طویل را فراموش نمیکنم و بعد از آن در خلاقیت های کانونی دیگر تا همین امروز …
    درود بر شما و اندیشه های نیکتان
    پاینده باشید

  • سلام بر شما عزیز و بزرگوار
    مطمئن باشید آنهایی که حتی اندک شناختی از محبت و صداقتتان دارند هیچگاه شما را فراموش نخواهند کرد.
    درست است که مشکلات زندگی باعث شده که شرمنده ی وجود نازنینتان شوم ولی با اطمینان عرض می کنم که یادتان همیشه در قلب ماست.
    سلامت و پایدار باشید.

  • فرهمند:

    آقای خانجانی عزیز تعهد کاری و تنفس کانونی شما بر کسی پوشیده نیست و شما هیچگاه فراموش نخواهید شد
    بدون شک بیشتر کانونی ها با شما خاطرات زیبایی دارند
    ان شاالله همیشه شاد و سلامت باشید.

  • حسین قربانزاده:

    مسابقه‌های اسب سواری را دیده‌اید، نزدیک خط پایان اسبی که پیشاپیش همه، با قدرت و سرعت، چون تیر از کمان رسته، می‌تازد، بیشتر از بقیه تازیانه می‌خورد! اسب پشت سری‌اش و اسب بعدی هم سهم بیشتری از تازیانه دارند، با حدت و شدت تازیانه می‌خورند تا سریع‌تر و سریع‌تر بتازند. عجیب این‌که تازیانه فقط سهم این‌هاست، در کمال ناباوری اسب‌هایی که عقب مانده‌اند تازیانه هم نمی‌خورند.
    هوشیار به یک اشاره‌ و تمثیل، از الف تا ی، خوانده و در می‌یابد. اما مقصود:
    وقتی از دیده‌ها رنجیده و از شنیده‌ها انگیزه می‌بازم، به یاد می‌آورم کسی گفته: ما سنگ‌ریزه‌های کف رودخانه‌ایم، زلالی رود از ماست و سیر روان و شادابی رود هم.
    و باز آن عزیز می‌گوید: آن‌که می‌ماند ماییم و آن‌که فراموش‌شدنی کسی که کانونی نشد.
    با یادآوری این حرف دیگر نوشته‌های پر از حشو قبیح، زخم‌دار غلط و گرفتار سکته‌های مدام، آزاری ندارد. دیگر توهین و تحقیر و کم‌محلی‌ انگیزه‌ برباد نمی‌دهد، اگر هم پریشان کرد زود آرایش می‌شود چونان دسته‌های زرین گندم به دست مشاطه‌ی نسیم. اگر باز تیر زبان‌آتش بسوی دل باریدن گرفت، باور سترگِ بالیده از گفتارِ آن بزرگ، سپر می‌شود….
    با عطر آن کلام، صبر جمیل برای ایستادن بر قله‌ی اجر جزیل، دست نایافتنی نمی‌نماید. حتمی به نظر می‌آید و در دسترس. قطعی می‌شود چونان خورشید که از ورای ابرهای تیره یا از پس شبی دی‌وار بدمد….
    این عطر از کلام کسی از جنس خودمان به مشام می‌رسد، خانجانی.

  • فریبا نوروزیه:

    استاد ارجمند جناب آقای خانجانی با این همه مهربانی و نیکی و بزرگواری محال است که هیچ کانونی شما را فراموش کند و جایگاه تان در قلب همه ی کانونی ها محفوظ و ماندگار است.بهترین ها را از خدای بزرگ برایتان خواهانم

  • طاهره رحمتی:

    درود بر ارجمندعزیز جناب آقای خانجانی
    همیشه باخود می اندیشم برای آموختن به اینجا آمده ام نه برای ماندن!
    شما نقش آموزگاری داشته اید وما هم شاگرد تنبل شما!
    همیشه در دل ویاد “کانون مهربانی” می مانید.

  • حق پرستی:

    با سلام و آرزوی بهترین ها برای یار با وفا و مهربان کانون جناب آقای خانجانی زحمات شما در همه روز هایی که در کانون بوده اید وهستید مطمئنا روشنی بخش راه همه مربیان کانون خواهد بود خاطرات خوب اردوی ادبی یاسوج برای مربیان واعضا و صبر و حوصله و خضوع و آرامش شماهمیشه در خاطرات کانونی ما خواهد ماند پاینده و پیروز باشید… قدر دان زحمات شما مربی ادبی بیست سال پیش کانون.

دیدگاهی بنویسید