postheadericon اردو

سه‌شنبه بود مثل همۀ سه‌شنبه‌های دیگر ریاضی داشتیم. من همراه بقیه بچه‌ها خمیازه می‌کشیدم از بس که آقای صالحی بد درس می‌داد. داشتیم از زیر میز با کمک یک تکه کاغذ قرار فوتبال عصر را می‌گذاشتیم که آقای مدیر وارد کلاس شد و مثل همیشه مبصر خود شیرین ما برپا داد و سلام کرد. با هر زحمتی بود کاغذ قرار مچاله شد. آقای مدیر با صدای بلند گفت: «پس فردا می‌خوایم یک گروه از بچه‌ها رو که پیشرفت کردند ببریم اردو. اسامی‌ که می‌خونم فردا با رضایتنامه و پنج هزار تومان بیان پیش مبصر.»
اسم من آخرین نفر لیست بود. از خوشحالی داشتم بال در می‌آوردم. دیگه حوصلۀ درس گوش دادن نداشتم. خدا خدا می‌کردم زود زنگ بخوره.
باید حال آبجی خانوم را می‌گرفتم که فقط بلده زیر آب آدم را بزند. باید به مامان می‌گفتم که بین سی و پنج  نفر، فقط ده نفر انتخاب شدند. زنگ که خورد مثل موشک زدم بیرون. حتی یادم رفت ساعت بازی عصر را بپرسم. توی راه داشتم لیست خوراکی‌هایی که باید با خودم ببرم اردو را مرور می‌کردم. آن‌قدر توی فکر بودم که یاسر را ندیدم.
گفت: «خیلی خوشحالی؟ عصری که تیم‌تون سوراخ بشه میری تو لک؟» حوصلۀ جواب دادن نداشتم. پریدم تو خونه. مامان داشت سبزی پاک می‌کرد.
بوی آبگوشت خونه را برداشته بود. دلم داشت ضعف می‌رفت یک تیکه نان سنگگ برداشتم شروع کردم به تعریف کردن؛ مامان همین طور که داشت ریحونا را پاک می‌کرد مثل همیشه زد توی ذوقم «با دهن پُر حرف نزن» سارا از توی اتاق داد زد: «حالا ببین بابا اجازت می‌ده یا نه بعدش خوشی کن؟»
-حسود هرگز نیاسود!
مامان گفت: «دوباره شروع کردید؟ پاشید دستاتونو بشورید بیایید سر سفره» تا عصر که بابا اومد دل توی دلم نبود. مامان چایی را که برای بابا آورد رفتم پیشش نشستم که قضیه را بگم که زنگ در را زندند. سارا آیفون را برداشت و بعد به بابا گفت: «اسماعیل آقاست. با شما کار داره» دلم هُری ریخت پایین. بابا رفت دم در. از لای در صدای معذرت خواهی بابا را می‌شنیدم. وقتی تو آمد سرخ شده بود.
-آخه بچه تو کی می‌خوای بزرگ شی، صبح تا شب تو کوچه بازی می‌کنی. شیشه مردمم می‌شکنی. صداشم در نمی‌یاری؟ نمی‌گی ما توی محل آبرو داریم؟»
توی دلم به شانس بدم لعنت فرستادم؛ بابا بلند بلند داد می‌زد که یکهو سارا پرید وسط حرفش: «تازه آقا می‌خواد اردو هم بره!» بابا چپ چپ نگاهم کرد: «غلط کرده! دیگه هیچ جا نمی‌ری حتی توی کوچه.»
چایی سرد شده را یک نفس خورد و سوییچشو برداشت: یک دقیقه نمی‌ذارن آدم استراحت کنه.»
در را به هم زد و رفت.
بغض گلویم را گرفته بود با التماس به مامان نگاه کردم ولی انگار اونم عصبانی بود. چشم غره‌ای به من رفت و رویش را آن‌ور کرد. رفتم توی اتاق، الکی کتاب‌هام را باز کردم. ولی اصلا دل و دماغ خواندن نداشتم. هزار جور فکر می‌آمد توی سرم. بچه‌ها مسخره‌ام می‌کردند. می‌گفتند: «بچه ننه رضایت نامه بهش ندادن. سارا حتما از خوشی داشت بال در می‌آورد. جواب آقای مدیر را چی می‌دادم؟ نه! این جوری فایده نداره. باید هر جور شده برم اردو.»
ساعت یک صبح بود. این عقربه لعنتی خیلی یواش حرکت می‌کرد؛ همه جا تاریک بود؛ صدای نفس‌های خودم را می‌شندیم؛ سارا خواب خواب بود؛ پاورچین پاورچین از اتاق آمدم بیرون. دهنم خشک شده بود. دلم می‌خواست یک لیوان آ ب یخ بخورم اما ترسیدم سرو صدا بشه.

آهسته رفتم پشت در اتاق خواب، در نیمه باز بود. رفتم تو. هنوز چشم‌هام به تاریکی عادت نکرده بود. روی چوب رختی دنبال شلوار بابا گشتم، به سختی دستم را کردم توی جیبش. یک بلیط اتوبوس بود با چند تا پول خرد؛ از عصبانیت می‌ترکیدم که یک هو پیراهن بابا افتاد پایین.
بابا غلتی زد و طرف دیگر خوابید. توی جیب پیراهنش یک پنج هزار تومانی بود. دستام عرق کرده بود با هر زحمتی بود پول را برداشتم. از ترس نزدیک بود سکته کنم. وقتی داشتم عقب عقب می‌رفتم. پایم به چارچوب در گیر کرد و سرم محکم خورد به دیوار. توی اتاق را نگاه کردم. بابا توی خواب هم عصبانی بود.
سریع آمدم بیرون. از خوشحالی درد سرم یادم رفته بود. کیف و کتابم کنار حال بود. باز کردم. کاغذ و خودکار را بیرون آوردم. با دقت شروع کردم به نوشتن رضایتنامه. قبلا امضای بابا را زیر برگۀ ریاضی جعل کرده بودم، خیلی سریع برگشتم توی رختخوابم. همۀ بدنم داشت می‌لرزید. پاهایم یخ کرده بود. تا صبح بیدار بودم. اردو خیلی خوش گذشت. ولی من خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم.
می‌دانستم که اردو کوفتم می‌شه. دل شوره داشت من را می‌کشت. زنگ در را زدم. سارا در را باز کرد. یک لبخند بدجنس روی لبش بود. بابا داد زد: «اومد؟»
دانیال رحیمی- پنجم دبستان- مرکز شماره دو کاشان- استان اصفهان  

 

دیدگاهی بنویسید