postheadericon اناری برای جشن

روزی روزگاری در دهکده‌ای بسیار کوچک که به اندازۀ یک اتاق خواب بود صد‌ها آدم کوتوله زندگی می‌کردند. آن‌ها تمام روزهای سال را کار می‌کردند و کار می‌کردند تا بتوانند برای روزهای سرد و برفی غذا داشته باشند و چون کوچک و ریزه بودند نمی‌توانستند در باد و برف و باران بیرون بروند؛ چون خطرناک بود. یا باد آن‌ها را با خودش می‌برد، یا باران آن‌ها را به رودخانه می‌انداخت، و یا برف آن‌ها را یخ می‌کرد.
کوتوله‌ها خوب می‌دانستند که کی زمستان می‌‌آید و کی باید دیگر از خانه‌هایشان بیرون نروند. آن‌ها درست در یک شب متوجه آمدن زمستان می‌شدند. آن‌ها می‌دانستند که آن شب طولانی‌ترین شب سال است و همیشه بعد از آمدن آن شب طولانی برف و باران و زمستان به سراغشان می‌‌آید.
پدرهای‌شان گفته بودند که باید حتما در آن شب دور هم جمع بشوند و با خوردن دانه های سرخ رنگ میوه‌ای به نام انار جشن بگیرند. آن‌ها برای این‌که دیگر لازم نبود تمام روز را کار کنند جشن می‌گرفتند. آن‌ها برای این‌که دیگر می‌توانستند تمام روز و شب را توی خانه کنار هم باشند جشن می‌‌گرفتند. آن‌ها به هم می‌گفتند که شب طولانی امشب است و اسمی برای آن نگذاشته بودند. بعضی‌ها می‌گفتند شب انار خوردن و بعضی‌ها می‌گفتند شب استراحت. آن شب اسم نداشت اما خیلی شب خوبی بود. هر سال به راحتی از باغ انار نزدیک شهرشان اناری می‌آوردند و آن را پاره می‌کردند و دانه‌های سرخ رنگ آن را بیرون می‌آوردند و به هر کسی یک دانه انار می‌دادند.
اما آن سال خیلی ناراحت بودند. آدم‌ها با ماشین‌های بزرگشان تمام باغ انار را خراب کرده بودند و درخت‌های انار را بریده بودند و به جای درخت‌ها خانه‌های بزرگ ساخته بودند. خانه‌های بد شکل و بسیار بسیار بزرگ که آدم کوچولوها را می‌ترساند. آن‌ها تمام روز را گریه کردند چون می‌دانستند اگر در شب طولانی یا شب انار خوردن انار نخورند برایشان زمستان خوبی در راه نبود. آن‌ها می‌گفتند اگر انار نخوریم بلای بدی سرمان می‌‌آید. یک‌بار پیرمردها گفتند که به چشم خودشان دیده‌اند که آدم‌ها از یک جای دور، انار  آورده‌اند و توی خانه برده‌اند. او گفت که آن‌جا که انار دارد خیلی به شهر دور است و باید یکسال راه برویم تا برسیم. یکی از دانشمندان گفت که پس  چرا برویم انار از راه دور بیاوریم. می‌رویم و انار آدم‌ها را می‌آوریم. آن‌ها حتما درخت‌های انار را برده‌اند توی خانه‌شان. چند نفر با هم قول دادند که بروند و برای شب انار بیاورند.
 وقتی رفتند تمام خانه‌ها تاریک بود. فقط یک اتاق کوچک روشن بود. آن‌ها رفتند کنار در اتاق و دیدن یک آدم روی تخت دارد بازی می‌کند و یک گربۀ بزرگ بزرگ هم کنارش ایستاده. آن‌ها از لای در وارد شدند و رفتند داخل. دانشمند گفت که باید آن‌ها هم مثل ما انارها و غذایشان را توی جایی انبار کنند پس باید برویم انبار آدم‌ها را پیدا کنیم. یکی از کوتولوها گفت که من بوی غذا و میوه به دماغم می‌خورد. باید از لای آن در بزرگ برویم داخل. آن‌ها به سختی رفتند.
دختر داشت شعر قشنگی می‌خواند و برای گربه‌اش نقاشی می‌‌کشید. گربه از کنار دخترک بلند شد و آرام رفت به جایی. دختر زیر چشمی آن را نگاه کرد. کوتولوها با بو کشیدن آشپزخانه را پیدا کردند. اما خبری از انار نبود. دانشمند گفت که باید خوب بگردیم. اگر امشب انار پیدا نکنیم اتفاق بدی است. همین که سوار هم شده بودند تا بروند روی کمد یا کابینت یا یخچال دیدن گربۀ بزرگ و پشمالویی کنارشان هست. از ترس افتادند روی زمین و شروع کردند به گریه کردن. گربه نزدیک شد و دهانش را باز کرد تا یکی از کوتولو ها را بخورد که ناگهان یک دست بزرگ آمد و او را برداشت. نفس راحتی کشیدند اما همین که آمدند فرار کنند دیدند دختر دارد نگاهشان می‌کند و می‌خندد. دختر گفت: اینجا چکار می‌‌کنید؟
کوتولو ها ترسیده بودند و  با هم گفتند: انار… انار… دختر خندید و گفت: انار… انار… یعنی چی؟ یکی از کوتولوها که کمتر ترسیده بود گفت که برای انار آمده‌اند و اگر انار نبرند تمام شهرشان از ناراحتی حالشان بد می‌شود. دختر وقتی جریان را فهمید به آن‌ها گفت که چند تا انار لازم دارید. آن‌ها گفتند یکی برای تمام مردم شهرمان بس است. دختر دو تا انار درشت برداشت. یکی از کوتولو ها گفت که دیگر دیر است. ما تا بخواهیم این انارهای بزرگ را بچرخانیم و ببریم صبح شده و دیگر فایده ندارد. دختر آن‌ها را توی جیبش گذاشت و با خودش برد و برد و با پاهای بلند خودش آن‌ها را یک دقیقه بعد دم در شهرشان گذاشت. آن‌ها گفتند که بریدن انار هم کار سختی است و طول می‌کشد. دختر انار را هم برایشان پاره کرد و دانه دانه کرد. دختر به آن‌ها قول داد که هر سال همین موقه دو تا انار برایشان بیاورد و دان دان کند و جلوی شهرشان بگذارد تا دیگر نخواهند زحمت بکشند و ناراحت باشند. یکی از آن‌ها گفت اسم تو چیست؟ دختر گفت: اسم من یلدا است. همه برایش دست زدند و تشکر کردند. از آن سال به بعد دختر هر سال در آن شب طولانی دو تا انار دان دان شده می‌آورد و می‌گذاشت. از آن سال آدم کوتولوها نام آن شب را گذاشتند شب یلدا. آن‌ها تا صبح انار می‌خوردند و برای بچه‌هایشان داستان آن شب را تعریف می‌کردند و می‌گفتند که چرا اسم این شب را شب یلدا گذاشته‌اند.
فاطمه مرادی، شهرستان ملایر، استان همدان، ۱۱ساله /مربی ادبی: فاطمه موسوی

دیدگاهی بنویسید