postheadericon اناری برای ممول

روزی آدم کوچولویی از کنار بوته‌ها می‌گذشت. او به دنبال انار برای شب یلدا می‌گشت. اما از انسان‌ها و گربه‌ها می‌ترسید. نام این آدم کوچولو «ممول» بود. ممول از طرف خانواده و شهر کوچک‌شان که پر از آدم کوچولوهایی بود شبیه خودش، مأمور بود که برای شب یلدای آن سال انار پیدا کند. ممول که چیزی از فصل‌ها و روزها و درخت‌ها نمی‌دانست به سمت درخت انار انتهای جنگل رفت تا یک دانه انار پیدا کند. دانه‌های سرخ انار آن قدر تعدادشان زیاد بود که هر دانه‌ی انار برای یک آدم کوچولوی شهرشان کافی بود. ممول وقتی به درخت انار انتهای جنگل رسید، با تعجب نگاه کرد. درخت انار خشک شده بود و هیچ اناری روی آن نبود. حتی یک انار.
او ابتدای پاییز وقتی‌که به درخت نگاه کرد، تمام شاخه‌های آن پر از انارهای قرمزی بود که به او چشمک می‌زدند. ممول پیش خودش گفته بود که حالا برای چیدن انار زود است و تا شب یلدا خیلی وقت مانده. برای همین وقتی‌که دوستانش از او می‌پرسیدند که انار تهیه کرده می‌گفت: «بله تهیه کرده‌ام. یک انار بزرگ و شیرین.» اما او دروغ گفته بود. او به خیال این‌که درخت انار همیشه انارهایش روی شاخه‌هایش هستند چیزی نچیده بود تا روز آخر پاییز بیاید و یکی‌شان را بچیند. اما هیچ اناری به شاخه نبود. ممول آنقدر ناراحت بود و از حرف‌های مردم شهرش می‌ترسید که برای پیدا کردن انار به جاهای دیگر شهر رفت و همین باعث شد تا گم بشود.
ممول گم شده بود و سر از خانه‌ی آدم‌ها در آورده بود. خانه‌ی یک مرد و زن که دختری کوچک داشتند  به نام «دختر مهربان». ممول از لبخند دختر و صدای زیبای او حدس زده بود که اسم آن دختر «دختر مهربان» است. دختر مهربان وقتی ممول را دید، خندید و ازخوشحالی او را روی انگشتش سوار کرد. ممول گم شده بود و قصه‌ی انار چیدن و نبودن انار برای شب یلدا را برای دختر مهربان تعریف کرد. دختر مهربان او را توی دستش گرفت و رفت از توی یخچال خانه یک انار برداشت و به ممول داد. ممول با تعجب به یخچال نگاه کرد و گفت که این چیست دختر مهربان؟
دختر مهربان که ممول را متعجب دیده بود، خندید و گفت: ما آدم‌ها مثل تو نیستیم و میوه‌ها را به وقت‌شان می‌چینیم. هر میوه‌ای وقتی دارد و همیشه روی درختش نیست. انار را باید چید و برای نگه داشتن، آن را توی این یخچال می‌گذاریم. ممول انار را گرفت و سر از حرف‌های دختر مهربان در نیاورد. ممول انار را گرفت و به کمک دختر مهربان به شهرش برگشت. همه در شب یلدا از اناری که ممول با خود برده بود. خوردند و گفتند که این خوشمزه‌ترین اناری بوده که تا حالا خورده‌اند و ممول به حرف‌های آن‌ها می‌خندید.
نیلوفر نیکو، مرکز سامن (استان همدان)، ۱۱ساله ( مربی ادبی:  فاطمه موسوی)

 

دیدگاهی بنویسید