postheadericon با ارزش ترین …

ابتدای شیفت دختران بود و هر لحظه مرکز شلوغ و شلوغ تر می شد. غرفه به غرفه سر می‌زدم و از بچه‌ها می‌خواستم اگر گوشی همراه یا پول زیادی به همراه دارند برای نگهداری بهتر به من بسپارند.هیچ کدام از بچه‌ها وسیله‌ی گران‌بهایی نداشتند.خیالم راحت شد. در حال برگشتن به طرف میز کتاب‌دار بودم که صدای مائده‌ی  کوچک بلند شد: به سختی خودش را به من رساند، نگاهش کردم با عجله و وسواس دنبال چیزی می‌گشت، مشتاق شدم ببینم چه چیز با ارزشی را همراه خود آورده است، در همین حال و احوال دیدم چیز زردی را با سرعت از کیفش در آورد و تا جایی که می‌توانست بالا نگه داشت؛ نگاه دست‌های کوچکش کردم:یک ترد نمکی در مشت کوچکش برق می‌زد.
فرشته شکوهیان مربی فرهنگی مرکز فرهنگی هنری شماره یک بیرجند

دیدگاهی بنویسید