postheadericon تاریک خانه

فقط برای دوربین‌ها می‌خندی و بیچاره چشمانم که نزدیک بین هستند. تصویرت روی عدسی‌های محدب چه خوش نشست! نور افکن‌های فرصت طلب، کمی متمایل به نور شمع شده‌اند. من گفتم: «تولدت مبارک! با کیک اضافی و کمی لبخند.»
فلاش زدم گفتم: « راحتی؟» تو خندیدی و گفتی که این روزها که دیگر کسی کادر اسکوپ را با لنز طبی هدیه نمی‌آورد؟! هر چه می‌خواهی بگو، اما من می‌دانم؛ ظهور این عکس، احتمالا رنگی خواهد شد. حالا هم که چیزی تغییر نکرده است. فقط عدسی‌ها آن‌قدر مقعر شده‌اند که هیچ کونیکائی نمی‌تواند تو را نزدیک کند.
حالا همه جا تاریک‌خانه شده. من هم پشت این همه نگاتیو، سیاه شده‌ام تو چطور؟ بعد از این همه سال، باز هم راحتی؛ با عبور از این همه تاریکی؟! حالا حس می‌کنم خانۀ ما، همین تاریک خانۀ ما، آفتاب پرست شده با بودنت رنگ می‌گیرد و با رفتنت دوباره تاریک می‌شود.
فقط دلم می‌خواهد، تنها یک بار دیگر، ایستاده فیلم هایت را تماشا کنم و در پایان فیلم، پردۀ نقره‌ای رنگت را تشویق کنم سینما!
پریسا خرسندی- گروه سنی هـ- مجتمع فرهنگی هنری اصفهان

دیدگاهی بنویسید