postheadericon تمدید دوستی کنار جاده مرزی

photo_2016-01-06_12-33-36چند وقت بود تمام فکرم پیش حبیب بود.
دلم برایش تنگ شده بود.
انگار هر گوشه از روستا دنبالش می گشتم.
نیمه اول مرداد ۱۳٩۴ بود و از روستای کورانی* برمی گشتم. وقت کاری تمام شده بود و یکی از روزهای مهیج و پر فعالیتی بود که بچه‌ها هم حسابی لذت برده بودند.
ولی امروز هم مثل سال گذشته حبیب نبود.
عضوی که وقتی دوران ابتدایی بود، همیشه از فعالان کتاب‌خوانی در کلاس به شمار می‌رفت. ماشین کتاب‌خانه را روشن کردم واز روستای کورانی راه افتادم.
در کنار راه، پسری که مراقب گوسفندانش بود، نگاهم را به خودش جلب کرد. ناگهان دستانش را به نشانه سلام بلند کرد. ماشین کانون او را به سر شوق آورده بود و لبخند می‌زد.
ماشین را آن‌جا متوقف کردم و همراه با سلامی، جویای احوالش شدم. بله حدسم درست بود، حبیب نعمی زاده، همان دانش آموز با ادب کتاب‌خانه حالا بزرگ‌تر شده بود.
خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم از این‌که در این سن به خانواده‌اش کمک می کند.
نگاهش به پاژن کتاب‌خانه و کتاب‌های داخلش افتاد. فرصت خوبی بود که با او بنشینم و کتابی را باهم ورق بزنیم. به او گفتم حالا که گوسفندان برای خودشان مشغول هستند، فرصتی است برای کتاب خواندن.
حبیب با خوشحالی قبول کرد و همراه من به به طرف قفسه های کتاب آمد.
خواستم از انتخاب کتاب‌هایش در قفسه کتاب خانه عکس بگیرم که دوربین بخاطر شارژ کم خاموش شد. انگار امروز نمی توانم خاطره‌ایی دیگر از کانون را ثبت لحظات کنم.
یاد یکی از آشنایان خودم افتادم. خیلی از کیفیت دوربین گوشی تلفن خودش تعریف می‌کرد. حالا وقتش بود که من هم این کیفیت را محک بزنم. تماس گرفتم و او هم خودش را رساند.
حبیب چند کتاب انتخاب کرد و آن دوست هم چند عکس را ثبت کرد. خواستم عضویت حبیب را در لپ تاب خودم تمدید کنم که متوجه شدم سن او بالای ۱۶ سال است. بنابراین امکان امانت دهی کتاب نبود.
تصمیم گرفتم همان‌جا یک کتاب را با هم بخوانیم و در باره آن نتیجه‌گیری کنیم. کتاب قندیل کوچک، آن روز یک بار دیگر دوستی ما را تمدید کرد.

افشین موسی وند مربی سیار روستایی ارومیه
کورانی *روستایی در منطقه مرزی ترگور ارومیه

دیدگاهی بنویسید