postheadericon تنها شریک غار

گوشۀ اتاق نشسته. اتاق خیلی سرده ولی کسی به روی خودش نمی‌آره که سرده. فکر می‌‌کنند که خیلی دیره که دنبال دکتر برند و وقتی‌که دکتر می‌‌آید بالای سرش قطع امید می‌‌کنه. این روزها حس می‌کند که خیلی تنهاست و کسی نیست که مواظبش باشه. به طرف اتاقی می‌ره که مادرش اونجاست با خودش می‌گه الان در رو باز می‌کنه و صدای خندۀ خودش و مادرش می‌پیچیه توی اتاق. مثل اون موقع‌ها که مادرش رو پخ می‌کرد و هر دو بلند می‌خندیدند. در را باز کرد و آروم گفت «پخ…» پدر اخم کرد و بهش چشم غُره رفت و ایستاد بالای سر مادر و سرش را گرفت توی دست‌هاش؛ ولی چشم‌های مادر باز نشد. حتی لبخند هم نزد. مادر را پیچیدند توی پتو و از خونه بردند بیرون. بردند سمت خونۀ قدیمی توی قبرستان. آسلی شروع کرد به دویدن. سمت جنگل دوید و تا جایی که می‌توانست تند دوید. آنقدر دوید تا خسته شد و روی زمین نشست و شروع کرد به گریه کردن. ابرها دعوایشان شده بود. سر و صدایشان تا روی زمین آمد. بعد باران شروع کرد به باریدن. آسلی به اطرافش نگاه کرد. سردش شده بود و می‌لرزید. صدایی آمد»: «آهای بچه؟  بیا اینجا. بیا داخل من بشین تا خیس نشی!» آسلی اطرافش را نگاه کرد. غاری میان شاخه‌ها پنهان شده بود. میان غار سرک کشید. گفت: «آهای کی بود منو صدا زد؟ کی اینجاست؟»
-«منم غار شکمو!»
 اسلی چند قدمی عقب رفت. کمی ترسید. غار گفت: «نترس دخترم. بیا من شکمو هستم ولی تو را نمی‌خورم. بیا اینجا بشین تا خیس نشی!»
 آسلی به داخل غار رفت. غار گرم بود و چشم‌های آسلی داغ شد و کم کم خوابش گرفت.
وقتی بیدار شد شب شده بود و صداهایی از دور شنیده می‌شد. صدای پدرش بود که اسلی را صدا می‌زد. آسلی خواست از غار بیرون برود که غار گفت: «فقط تو صدای من را می‌شنوی. هر وقت خواستی و دلت گرفت به دیدن من بیا»
غار و آستلی دوستان خوبی برای هم شده بودند. آسلی هر روز به دیدن غار می‌رفت و غار برایش از آدم‌ها و چویانانی می‌گفت که به او پناه برده بودند. روزی استلی با سبد گلی به غار رفت. گل‌ها را به دیوار آویزان کرد و گفت: «از این‌ها خوشت می‌آد؟» غار آرام گفت: «آره خیلی قشنگ‌اند. باید چیزی را به تو بگویم. کم کم باید خاموش بشوم. مثل کوه آتشفشان که خاموش شده. وقت خاموشیه من هم رسیده.»
 اسلی گفت: «یعنی چی؟»
غار گفت: «یعنی دیگه نمی‌تونم با تو حرف بزنم. یک تکه سنگ زرد روی تن من است. آن را بکن.»
 آسلی سنگ را کند. غار گفت: «این هدیۀ من به توست. زرد یعنی هیچ‌ وقت من را فراموش نمی‌کنی و من هم همیشه به یاد تو هستم.»
غار این را گفت و برای همیشه ساکت شد. آسلی کمی گریه کرد و بعد سنگ را خوب نگاه کرد و یک لحظه حس کرد تصویر مادرش را در سنگ می بیند. از غار تشکر کرد برای هدیه‌ای که گرفته بود و از آنروز به بعد اسلی هر روز با دسته گلی به غار می‌رفت و به یاد مادر و غار آنجا را گلباران می‌کرد. غار زیباترین غار دنیا شد.
مهدیس یاریان، شهر  سامن (شهرستان ملایر، استان همدان)، ۱۱ساله ( مربی ادبی: فاطمه موسوی) 

دیدگاهی بنویسید