postheadericon خدایا یه لحظه وایسا

مدت‌ها قبل زمانی که پسرم سه سال بیشتر نداشت، آرزوی خواندن یک نماز درست و حسابی به دلم مانده بود. هر وقت شروع به نماز خواندن می‌کردم تازه شروع شیطنت های ایلیا بود. زیر چادر نمازم بازی می‌کرد. موقع سجده رفتن روی کمرم می‌نشست و بی‌تعارف نماز را کوفت‌مان می کرد. تازه این‌ها فقط شیطنتش بود. بماند که شروع می‌کرد به حرف زدن و سوال پرسیدن. من هم دلم نمی‌آمد چیزی بگویم و همش یادم به داستان بازی‌های امام حسن (ع) و امام حسین (ع) موقع نماز خواندن پیامبر(ص) و صبوری حضرت می‌افتاد و با خودم می‌گفتم اشکالی ندارد اگر حواسم جمع نماز نباشد؛ دل بچه را نباید شکست…
اما بالاخره یک روز طاقتم تمام شد و بعد از نماز ظهر به ایلیا گفتم که کارش درست نیست، وقتی من با خدا صحبت می‌کنم بپرد وسط حرفم و او هم قول داد وسط نمازم سوال نپرسد.
اما چشمتان روز بد نبیند. هنوز رکعت دوم نماز عصر را تمام نکرده بودم و داشتم حمد و سوره می خواندم که ایلیا شروع کرد به سوال پرسیدن که فلان اسباب بازی کجاست؟ من هم که از خلف وعده او ناراحت شده بودم با در هم کشیدن ابروهایم او را متوجه قول و قرارمان کردم. ایلیا با کمال خونسردی آهانی گفت و سپس رو به قبله کرد و گفت: خدایا ببخشید یه لحظه وایسا با مامانم کار دارم
در حالی که به زور جلوی خنده ام را گرفته بودم نمی دانستم چه کنم؟ آیا خدا صبر می‌کند جواب پسرم را بدم یا نه
کانون بندرعباس، فاطمه غفاری

یک دیدگاه براي " خدایا یه لحظه وایسا "

دیدگاهی بنویسید