postheadericon دایی شیرزاد

امتحانات نها یی کلاس پنجم ابتدایی سال ۵۷ را با موفقیت پشت سر گذاشتم. آن سال ماه رمضان مصادف با فصل تابستان بود. از آنجایی که در یک خانواده ی مذهبی به دنیا آمده بودم، همیشه به انجام فرائض دینی تشویق می شدیم. همه ی افراد خانواده ی ما روزه دار بودند. شب عید فطر با خواهرم که سه سال از من بزرگتر بود، قرار گذاشتیم که فرداصبح برای اقامه ی نمازعید به تکیه ی حضرت ابوالفضل که نزدیک خانه مان بود برویم. صبح زود با صدای بلند گوی تکیه از خواب بیدار شدیم. وضو گرفتیم وسجاده ها را زدیم زیر بغل واز خانه بیرون رفتیم . دور میدان شهدای کنونی، خیلی شلوغ بود.
پاسبان ها با لباس های مخصوص سرتا پا مسلح از ماشین های گازارتشی پیاده می شدند. بی اعتنا از کنارشان عبور کردیم. نماز را خواندیم. موقع برگشت وضعیت خیابان‌ها با همیشه خیلی فرق می کرد. به خواهرم گفتم : «می آی برم مسجد جامع امروز یه خبرایه ها ، تا اگه تظاهرات بشه ما هم شرکت کنیم .» خواهرم قبول کرد بدو رفتیم خانه سجاده هارو از پنجره پرت کردیم تواتاق وبا صدای بلند به مادرم گفتیم می رویم مسجد جامع واز خانه زدیم بیرون.
به سرعت خود را به مسجد رساندیم . وقتی رسیدیم شبستان ها وحیاط مسجد مملو از نماز گزار بود. کنار حوض ؛ دایی شیرزاد م رادر حال قنوت نماز دیدم، او را به خواهرم نشان دادم . دایی شیرزاد دایی بزرگم بود شغلش کشاورزی وباغداری در منطقه رضا آباد مهران بود .هر چند سوادش در حد ابتدایی بود اما خیلی وقت ها او را درحال قرائت دعا وقرآن می دیدم خواندن نماز وبرخی از محفوظات قرآنی را از برکت وجود داشتم .
حالا این دایی محبوب من، مشغول نماز خواندن بودو ما محو تماشای او . نماز تمام شد مردم برای اولین بار دراستان ایلام اقدام به برپایی تظاهرات می کردند. مردها طوری شعار می دادند که انگار رگ گردنشان می خواهد بیرون بزند؛ زنها هم باشعار پشت سر مردها از مسجد بیرون رفتن من وخواهرم هم پشت سرشان به راه افتادیم. جمعیت به طرف خیابان عبداللهی رفت روبروی منزل پدر بزرگم. تیر اندازی مامورهای شاه شروع شد. صدای تیر اندازی به اندازه ای بلند بود که ازترس انگشتان خود را در گوشم فرو بردم.
ناگاه خود را در سرداب حیاط خانه پدر بزرگم یافتم وبدون خواهرم. در میان هیاهوی جمعیت کسی فریاد می زد:« شیرزاد را کشتن شیرزاد…..»بی اختیار به خیابان دویدم .دیدم یک نفر را که لای پتو پیچیده بودند. گذاشتن توی ماشین وماشین با سرعت زیاد حرکت کرد . مات ومبهوت بودم که چشمم افتاد به خواهرم که داشت به پهنای صورت اشک می ریخت ؛ دوان دوان خودم را به خواهرم رساندم. پرسیدم چی شده؟ در میان گریه گفت : من خودم رو انداختم توی حیاط خونه دایی از ترس رفتم کز کردم توی حیاط خلوت چون توی اتاق ها پر از مردم بودکه در رو از پشت بسته بودند ؛ دایی شیرزاد را دیدم که توی حیاط پشت در، مواظب بود که مامور ها وارد خانه ی او نشوند. یک لحظه از روی دیوار سرک کشید تا کوچه را وارسی کند که یکی از مامورین سرش را هدف گرفت و گلوله به پیشانی او اصابت کرد . دایی به پشت افتاد وغرق در خون شد. خواهرم می گفت :” اولین کسی که بربالین دایی حاضر شد او بود وبعد دختر دومش وبعد مردم آمدن و…. ”
چند ساعت بعد خبر رسید که دایی شیرزاد شهید شد . نمی دانم داییم در آخرین قنوت نمازش از خدا چه خواست که این قدر زود به دیدار خدا شتافت. الان برسر مزار دایی شیرزاد این آیه نقش بسته : «ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون ……. ومپندارید آنان که در راه خدا کشته شده اند مرده اند بلکه آنان زنده ی جاودانند ودر جوار خدا روزی می خورند. »
نثار روح کشتگان در راه خدا صلوات
خدیجه عبداللهی پور
کارشناس هنری کانون پرورش فکری استان ایلام

دیدگاهی بنویسید