postheadericon دختری به نام مدیا

تمام کتاب‌های توی اتاق مریض شده‌اند. خیلی سخت است که کتاب باشی و کسی تو را باز نکند و نخواند. حالا خوانده نشدن هیچ، این که  ماه‌ها هست  کسی یک دستمال هم رویت نکشیده و تمام سر و صورتت و جلدت را خاک بگیرد، دیگر قابل تحمل نیست. من و دوستانم کتاب‌های مدیا هستیم. دختری که خانمِ فراموشکار، صدایش می‌زنیم. مدیا ما را با ذوق شوق زیادی خریده. روزی که به سراغ‌مان آمد، خیلی خوشحال بودیم که  به اتاق او می‌رویم؛ اما بی خبر از این‌که او فقط ما را می‌خرد و از مغازه‌ی تنگ کتابفروش به اتاق تنگ خودش می‌برد. نه خوانده شدیم و نه مرتب کنار هم چیده شدیم. حتی یک دستمال هم به ما نمی‌کشد و این باعث شده که بیشتر صفحه‌هایمان زرد بشود و جلدمان باد کند و مریض بشویم. نزدیک ظهر است و این صدای زنگ، صدای زنگ خانوم فراموشکار است. چند دقیقه‌ای اگر پیش ما باشید می‌فهمید که من در مورد او اشتباه فکر نمی‌کرده‌ام. کیفش را پرت می‌دهد کنار جاکفشی و بی‌آنکه به مادرش سلام بدهد می‌رود سر وقت قابلمه‌ی غذا. در قابلمه را می‌بندد و آرام از آشپزخانه بیرون می‌آید. جوراب‌هایش را پرت می‌کند زیر مبل و بدون این‌که دستش را بشورد می‌آید توی اتاقش.
–    چرا اومدی این‌جا؟ مگه غذا نمی‌خوری؟
–    نه من از این غذایی که گذاشتی بدم میاد!
–    من هرچی می‌زارم تو بدت میاد! تو از چی خوشت می‌آد؟ یه نگاه به اتاقت کن. هرچی که می‌خری و می‌گیری رو پرت می‌کنی این‌طرف و اون‌طرف. غذا نمی‌خوری؟ پس حداقل یه دستمال بردار اتاقت رو مرتب کن. این کتاب‌های بیچاره رو تمیزشون کن.
مدیا سرش را بر می‌گرداند و بی‌آنکه گوش بدهد مادرش چه می‌گوید مشغول روشن کردن کامپیوتر می‌شود.
–    اون چیه نیومده روشن می‌کنی؟ مگه درس نداری؟
درس خواندن؟ بدترین چیزی است که مدیا از آن بدش می آید. از شنیدن این کلمه متنفر است. اصلا خواندن درس بدترین کار روی زمین است برای مدیا. او جواب مادر را نمی‌دهد و مشغول بازی کردن با کامپیوتر می‌شود. هوا تاریک شده و هنوز کامپیوتر روشن است. مدیا همان‌طور آرام جلوی کامپیوتر خوابش برده. مادر، خانه نیست. برق اتاق روشن می‌شود و مادر مدیا داخل می‌شود. مدیا را صدا می‌زند اما او توجهی نمی‌کند و همان‌طور می‌خوابد. مادر می‌رود و دوباره که بر می‌گردد می‌بیند مدیا خواب است. می‌رود تا بیدارش کند اما مدیا تکان نمی‌خورد. مادر می‌دود بیرون و چند دقیقه‌ی بعد با پدر او بر می‌گردد توی اتاق و مدیا را با خودشان می‌برند.
چندین روز است که مدیا روی زمین خوابیده و نمی‌تواند از جایش تکان بخورد. دکترها گفته‌اند که نباید چند ماهی از جایش تکان بخورد. توی این روزها که بستری شده او دانه دانه ما را دستش گرفته و خوانده. تمام غذاهایی را که مادر می‌پزد بدون چون و چرا می‌خورد! با این‌که نمی‌تواند تکان بخورد اما دور تا دورش تمیز است. او از پدرش خواسته تا کامپیوترش را از اتاقش بیرون ببرد و به جایش کتاب‌هایش را بگذارد نزدیکش. او تصمیم گرفته به محض خوب شدن دیگر سراغ کامپیوترش نرود و دختری باشد که عاشق کتاب‌هایش هست و عاشق غذاهای مادرش!
فائزه صادقی، مرکز سامن (استان همدان)، ۱۰ساله ( مربی ادبی: فاطمه موسوی)

دیدگاهی بنویسید