postheadericon در آرزوی کتابخانه

آفتاب بیرون زده بود و به هر چی که نگاه می کردی بهت چشمک می زد.عجیب بود ، انگار از آفتاب خنده می بارید.
با بچه ها توی کوچه های گلی روستامون رو سر و کله هم می پریدیم و صدای قهقهه هامون فضای آبی روستا رو پر کرده بود.
مشهدی حسن هم دسته ای از گوسفندانش را راهی چرا می‌کرد. مرغ و خروس‌ها سرهاشون رو پایین انداخته بودند و دنبال علف های سبز و تازه پی هم می دویدند.
ما هم که یکی از یکی بدتر، مشغول بازی و شیطنت بودیم و به کلی فراموش کرده بودیم، کسی غیر از ما هم توی این روستا زندگی می کند. انگار سرگرمی برای ما فقط بازی و توی سر و کله هم زدن بود.
خورشید هنوز هم تا اونجایی که می توانست دهانش را باز کرده بود و می خندید. گویی از راه دور چیزی می دید که این‌قدر خوشحال بود.
هنوز کشف نکرده بودم که چه می بیند و چرا خیلی خوشحال هست. چون اون همیشه زودتر از همه مردم روستامون از حوادث با خبر می شد.
انگار حال عجیبی داشتم. بچه ها مشغول بازی و من هم منتظر بودم تا بفهمم چرا خورشید از روزهای دیگر مهربان تر شده است.
خلاصه رسید اون لحظه و ماشینی رنگارنگ وارد روستا شد.
همه بچه ها دور و بر ماشین را گرفتند و مشغول نگاه کردن شدند. الان که من دارم خاطره شیرینش را با تکرارش، شیرین تر می کنم ، چندین ساله که از اون اتفاق زیبا گذشته است. اما انگار همین دیروز بود که ماشین کتابخانه سیار روستایی کبودراهنگ که پر از کتاب‌های رنگارنگ بود، وارد روستامون شد و ما را وارد یک دنیای جدید و بزرگتری از دنیای کوچک روستا و کودکی مان که سرگرمی را فقط بازی و شیطنت می دانست، کرد .
آقایی که با ماشین کتاب آمده بود، با مهربانی همه ما را دور خودش جمع کرد و بدون هیچ صحبتی مشغول به قصه گفتن شد.
قصه آش سنگ که هنوز هم از یادم نرفته است …
بعد از تمام شدن قصه اسم‌های ما را در دفتری نوشت و به همه ما کتاب داد. اون روز، روز خوبی بود و کتاب‌های زیادی به ما داد
و ما هم با شوق زیاد، به کلی شیطنت را از یاد برده بودیم. بنابراین شروع به خواندن کتاب ها کردیم.
تا به امروز هر بار که مربی کانون یعنی آقای مینائی به روستای ما می آید، کتاب های جدیدتری را برایمان می ‌آورد. با خواندن کتاب‌ها احساس می کردیم هر روز بزرگتر از روز قبل هستیم و به همین خاطر در مسابقات بسیاری شرکت کردیم و بارها هم برنده شدیم.
و هنوز هم که کتابخانه سیار روستایی به روستای ما می‌‌آید. اما آرزو داریم روزی برسد که روستای خودمان یک کتابخانه داشته باشد.

خاطره ای از محدثه تقی ئی
عضو کتابخانه سیار روستایی کبودراهنگ

دیدگاهی بنویسید