postheadericon دلم هوس لواشک کرده بود!

دوسال پیش، بچه هایی که می خواستند عضو کتاب‌خانه سیار شهری بیرجند بشوند، باید حق عضویتی معادل هزار تومان پرداخت می کردند.
یکی از همان روزها، چند پسر به کتاب‌خانه آمدند و ثبت نام کردند. از هرکدام حق عضویت را دریافت کردم و درون پاکتی گذاشتم. یکی از بچه‌ها که دیرتر آمده بود، پس از ثبت نام حق عضویتش را پرداخت کرد و من هم آن را روی پاکت گذاشتم و به اتفاق دیگر اعضا، برای اجرای برنامه از مینی بوس خارج شدیم. وقتی برگشتیم، دیدم خبری از اسکناس هزار تومانی نیست.
همه جارا خوب گشتم و مطمئن شدم که اشتباه نکرده باشم. بعد از مدت کوتاهی متوجه شدم که هنگام اجرای برنامه، یکی از بچه ها بدون این که من متوجه شوم داخل مینی بوس آمده و پول را برداشته است.
نمی دانستم چه باید بکنم. نمی‌شد کسی را هم متهم کرد و آبرویش را جلوی دیگر اعضا ریخت. بنابراین از بچه ها سوال کردم که آیا کسی حق عضویت این شخص را دیده یا ندیده است. تمام جواب ها منفی بود.
بالاخره تصمیم گرفتم به شیوه ای دیگر عمل کنم. بنابراین هزارتومان از جیبم درآوردم و در پاکت گذاشتم. به بچه‌ها گفتم این حق بیت‌المال است و وظیفه من است که آن را جایگزین کنم. چرا که اداره از این مبلغ را می‌خواهد و من هم ناچارم پولی را که قرار بود برای دخترم بستنی بخرم را به جای آن بگذارم.
در آن لحظه هیچ کس چیزی نگفت. زمان اتمام کارم در پایگاه سیار فرارسید و من باید به اداره باز می گشتم. بچه ها هم یکی یکی خداحافظی کردند و رفتند.
وقتی مینی بوس خلوت شد، من سرگرم مرتب کردن کتاب‌ها بودم که دیدم پسرکی به شیشه می‌زند. در را باز کردم و با قیافه سربه زیر و نادم یکی از اعضا روبرو شدم. دست کوچکش را به سمت من دراز کرد و اسکناس هزار تومانی خیس و مچاله ای را به من داد و با گریه گفت: “عمو ببخشید به خدا من دزد نیستم، فقط خیلی دلم هوس لواشک کرده بود…
اما وقتی به مغازه رفتم، چشمم به بستنی ها افتاد و صورت گریان دختربچه شما جلوی چشمم آمد و از کارم پشیمان شدم. به خدا راضی نیستم شما به خاطر کار زشت من، از جیبتان بگذارید.”
هفته بعد منتظرش بودم، اما به کتاب‌خانه نیامد و من با بسته ای لواشک به خانه آن‌ها رفتم. او از خوشحالی کلی در بغلم گریه کرد و من هیچ‌وقت اورا فراموش نمی کنم.
احسان بلوری مربی کتاب‌خانه سیار روستایی خراسان جنوبی

دیدگاهی بنویسید