postheadericon راستش خدا

امروز دنبال بهانه ای بودم تا با تو حرف بزنم. این مسابقه بهانه‌ای شد تا به سوی تو بیایم. پله پله می آیم، خیال می کردم پله ها کمتر باشند. وای خدای من چقدر از تو دور شده ام، اما ناامید نمی‌شوم. من به سوی نوری می آیم که تمام وجودم را در خود محو کرده است. با این که پله ها زیاد است اما من به راهم ادامه می دهم تا به آن پله ی آخر کنار تو به تکامل واقعی برسم. می دانم، خوب می دانم که تو مرا می خوانی و سوی خود می کشانی، اما خدایا چرا هر زمان که به سوی تو می آیم، وقتی خیلی به تو نزدیک می شوم؛ به خودم می رسم. خب شاید هم سوال بی جوابی باشد. چون باید به خودم برسم. خدایا من فراموش کرده بودم که خانه‌ی تو در قلب من است. همان جایی که انتهای جاده عشق است. از حالا من همان هستم که تو آن را آفریدی و اشرف مخلوقات قرار دادی. خدایا به اندازه‌ی بزرگی و عظمت خودت دوستت دارم. از خودم محافظت می‌کنم تا از خانه تو محافظت کرده باشم. دوستش دارم چون تو را دوست دارم.
خدیجه شفیعی – مربی مرکز گرماب استان زنجان

دیدگاهی بنویسید