postheadericon راستی آن دو نفر …

اوایل کارم در کانون بود. مراجعه کننده بسیار داشتم. یک روز دو پسر بچه پیش من آمدند که شعر و داستان آورده بودند. پرسیدم که چه نسبتی با هم دارند.
گفتند : علی و رضا داداش هستیم
همیشه می آمدند، یا با هم یا بدون هم ومن جویای احوال آن ها بودم. اگر علی نبود از رضا احوالش را می پرسیدم و یا بالعکس. مدتی گذشت . یک روز در دفتر کارم نشسته بودم، خانمی آمد و گفت: من مامان رضا هستم، رضا مولایی.  شعر رضا را آورده بود بعد از احوال پرسی جویای حال علی شدم .
مامان رضا گفت : ببخشید خانم کوچکی، یک چیزی می گم بین خودمون باشه رضا و علی با هم برادر نیستند. چون به شما گفتن برادر هستن و شما باور کردید، دیگه خجالت می کشن بگن دروغ گفتن . خواهش می کنم، شما هم چیزی در این مورد به اونها نگویید.
از تعجب وا رفتم . من زود باور بودم ؟ چرا ؟
وقتی فکر می کنم، می فهمم دنیای بچه ها چه قدر عجیب است. من به حس آن دو پسر احترام گذاشتم و اگر روزی توی خیابان ببینم‌شان دیگر نمی شناسم‌شان، ولی این خاطره همچنان برایم باقیست.
راستی آن دو نفر …
مریم کوچکی کارشناس مسوول ادبی کانون پرورش فکری استان مرکزی

دیدگاهی بنویسید