postheadericon رضایت نامه

از مدرسه که برگشتم زود به مغازۀ پدرم رفتم و گفتم:« بابا جون این رضایت نامه رو امضا کن…» پدرم که در حال خواندن متن رضایت نامه بود، گفت:«تنهایی می‌خوای کجا بری؟ مشهد؟ با این راه دور؟ … فکرشو از سرت بیرون کن بچه.» هر چه اصرار کردم پدرم قبول نکرد. ناراحت و اشک ریزان به خانه آمدم. مادرم پرسید:« چی شده؟ چرا گریه می‌کنی؟ نمره‌هات کم شدن؟ … فدای سرت دفعۀ بعد جبران کن… » حرفش را قطع کردم و گفتم:«نه مامان، بابا این رضایت نامه رو امضا نمی‌کنه» مادرم که سواد نداشت گفت:«رضایت نامۀ چی؟» گفتم:«می‌خوان از طرف مدرسه ببرنمون مشهد.» مادرم تا این حرف را شنید قند توی دلش آب شد و گفت:«انشاالله که امام رضا می‌طلبتت عزیز دلم. منم خیلی دوست دارم یه بار دیگه برم مشهد اما خب نمی‌شه. ولی من واسه‌ت دعا می‌کنم که بتونی بری.» رفتم تو حیاط و آبی به دست و صورتم زدم و اشک‌هایم را پاک کردم. آمدم توی اتاق پای درس و مشقم. نزدیکی‌های اذان بود که از اتاقم آمدم بیرون. صدای اذان مسجد محل بلند شد. ناخودآگاه رفتم وضو گرفتم و چادرنماز گل گلی‌ای را که پارسال مادربزرگم از مشهد برایم آورده بود، همراه یک روسری سفید پوشیدم و برای نماز آماده شدم. نمازم را که خواندم از ته دل به امام رضا(ع) گفتم اگه می‌شه یه کاری کن تا پدرم راضی بشه بیام پابوست. همین را که گفتم آنقدر دلم گرفت که نفهمیدم چه طوری شروع کردم به خواندن دعاهای مختلف، از زیارت عاشورا بگیر تا دعای فرج و دعای توسل و کمیل و … تا آخر شب همین طور دعا خواندم. طوری که سر سجاده خوابم برد. نیمه‌های شب بود که خواب دیدم در حرم امام رضا(ع) هستم و به کبوترهای امام رضا(ع) دانه می‌دهم و از شوق بالا و پایین می‌پرم. ناگهان از خواب پریدم. سر و صورتم خیس عرق شده بود. رفتم توی آشپزخانه و یک لیوان آب خوردم و با خود گفتم:«انشاالله که خیره …» رفتم و سر تختم خوابیدم. صبح که شد، پدر تلویزیون را روشن کرده بود. داشت حرم امام رضا (ع) را نشون می‌داد. آخر دو روز دیگر تولد امام رضا(ع) بود و من باید تا فردا رضایت نامه را امضا می‌کردم و تحویل مدیرم می‌دادم.
       همین طور بی‌اختیار از چشمانم اشک می‌ریخت و جلوی در اتاقم ایستاده بودم و به تلویزیون خیره مانده بودم. با همان چشمان اشکی از ته دل باز هم آرزو کردم. بعد ازظهر مادرم کلی با پدرحرف زد تا رضایت نامه را امضا کند. انگار آن همه دعا و اشک و آه دیشب داشت نتیجه می‌داد. پدرم به سختی راضی شد و به مادرم گفت:«اگر خدای نکرده برایش اتفاقی افتاد تقصیرکار خودت هستی ها! من کاری ندارم.» مادرم لبخندی زد و گفت:«انشاالله که سالم می‌ره و برمی‌گرده » پدرم رضایت نامه را با بی‌میلی امضا کرد. فردا صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم. وسایلم را آماده کردم، صبحانه خوردم و مثل فیلم‌های هندی با رمانتیک بازی زیادی از پدر و مادرم خداحافظی کردم و قول دادم که مواظب خودم باشم. با عجله سر کوچه رفتم تا با سرویس به مدرسه بروم. به مدرسه که رسیدم مدیر داخل کلاس آمد و گفت:«رضایت نامه‌ها را بدهید و با صف بروید توی حیاط… هر کس مواظب وسایل خودش باشد… شماره صندلی‌هایتان را از خانم ناظم بپرسید و هر کس توی اتوبوس سر جای خودش بنشیند.» همه رضایت نامه‌ها را از کیف‌شان بیرون آوردند. هر چه کیفم را زیر و رو کردم خبری از رضایت نامه نبود. رنگ از رویم پرید و قلبم خودش را به در و دیوار قفسۀ سینه‌ام کوبید. انگار داشت به زبان بی‌زبانی می‌گفت:«دختر حواست کجا بود؟ حالا می‌خوای چی کارکنی؟ » دستانم می‌لرزید و پاهایم سست شده بود. خانم مدیر رسیده بود به میز جلویی ما. همه با آرامش داشتند رضایت‌نامه‌ها را تحویل می‌دادند و ساک به دست می‌رفتند توی حیاط. من با نگرانی تمام جیب‌هایم را گشتم. کیفم را روی میز خالی کردم، اما هیچ اثری از رضایت نامه نبود.
       مدیر با صدای بلند گفت:«دیگه کسی رضایت‌نامه نیاورده؟» با صدایی لرزان و اشکی گوشۀ چشم گفتم:«خانم من آورده‌ام اما نیست. با همین دستای خودم گذاشتمش توی کیفم ولی الان نیست.» خانم مدیر گفت:«رایحه! این بی‌نظمی‌ها از تو بعیده!» بعد طوری نگاهم کرد که دلم می‌خواست زمین دهان باز کند و من بیفتم تویش اما این طوری نگاهم نکنند.
     صدای بوق اتوبوس که خیلی منتظر مانده بود بلند شد. خانم مدیر گفت:«اشکال نداره حتما قسمتت نبوده، سال بعد دوباره می‌ریم. این برات درسی باشه که دیگه بی نظم و حواس پرت نباشی. بیشتر از این نمی‌تونیم این رانندۀ کم طاقت رو تو حیاط مدرسه نگه داریم. تا همین الان هم کلی غُر زده.» باورم نمی‌شد به همین راحتی از اردوی مشهد جا مانده باشم. مثل این که فیلمی را روی دور کُند گذاشته باشند همه چیز با حرکت آهسته از جلوی چشمم می‌گذشت: خانم مدیر که سرش را با اخم و تخم برگرداند و به سمت راهرو رفت، بچه‌های توی حیاط که لبخندزنان سوار اتوبوس می‌شدند، دوستم که از شیشۀ اتوبوس برای من دست تکان می‌داد و اشاره می‌کرد که برایم جا گرفته است، رانندۀ اتوبوس که با کلافگی چشم دوخته بود به در راهرو تا خانم مدیر سوار شود و راه بیفتند و …. .
       همین طور ناباورانه نگاه می‌کردم و بی اختیار اشک می‌ریختم. قطره های اشکم باعث می‌شد تمام این صحنه‌های غم انگیز را در حباب‌های خیس اشکم تار ببینم. یک دفعه مثل این‌که خواب دیده باشم، در تصاویر تار و اشکیِ پشت پنجره، خطوط مبهم و آشنایی دیدم که من را یاد چادر مادرم می‌انداخت. مثل کامپیوتری که هنگ کرده باشد، یک لحظه اشک‌هایم قطع شد. چشمم را چند بار با انگشت مالیدم و دیدم که واقعا مادرم است. با سرعت تمام وارد حیاط مدرسه شد. مثل مرغ پرکنده از این طرف به آن طرف حیاط دوید و از سرایدار مدرسه سراغ خانم مدیر را گرفت. در حالی که اتوبوس داشت توی حیاط مدرسه دور می‌زد که راه بیفتد، مادرم مثل ورزشکاران اسب سواری با یک حرکت از پله‌های اتوبوس بالا پرید و از توی کیفش کاغذی را به خانم مدیر داد و عاجزانه از او التماس کرد. من همین طور پشت پنجرۀ کلاس خشکم زده بود و باورم نمی‌شد که مادرم همان مادر سنگین وزنی است که یک ساعت طول می‌کشید تا از آشپزخانه به پذیرایی بیاید و استکان چای را جلوی پدرم بگذارد!
         یک دفعه سلول‌های خاکستری مغزم تکانی به خود دادند و تصاویر جلوی چشمم از حرکت آهسته بیرون آمدند و به حالت عادی برگشتند. دوستم سرش را از پنجرۀ اتوبوس بیرون آورد و با تمام وجود فریاد زد:«رایحه! بدو بیا مامانت رضایت نامه‌ات رو آورد!» خانم مدیر هم سعی کرد جلوی مادرم یک درجه از اخم همیشگی‌اش کم کند و با لبخندی مصنوعی به من اشاره دهد که سوار اتوبوس شوم. مادرم که همچنان قند توی دلش آب می‌شد، از دور قربون صدقۀ من می‌رفت. در اوج ناباوری به خودم آمدم. ساکم را برداشتم و با سرعت هر چه تمام تر دویدم سمت اتوبوس.
ریحانه بیات، عضو فعال مرکز فرسفج ، استان همدان، برگزیدۀ کشوری جشنوارۀ داستان رضوی سال ۱۳۹۳ 

یک دیدگاه براي " رضایت نامه "

دیدگاهی بنویسید