postheadericon سه خواهر

من روزی با تمام پول‌های قلکم به گلخانه رفتم و گلی خریدم. صاحب گلخانه پول خرد نداشت. در عوض به من بذری داد که به شکل لبخند بود. من آن را در گلدان خانه کاشتم. روزی که بعد از مدرسه به خانه آمدم. دیدم که سه تا دختر دم در به استقبالم آمدند. آن‌ها اسم من را بلد بودند. از آن‌ها پرسیدم شما چه نسبتی با من دارید. آن‌ها جواب دادند ما همان بذر سحر آمیزی هستیم که صاحب گلخانه به جای پول خرد به تو داد. با تعجب به آن‌ها نگاه کردم. حالا من یعنی ما چهار تاییم. من تک دخترم و حالا از تنهایی در آمدم و سه خواهر هم سن خودم دارم که روی لب‌هایشان یک لبخند همیشگی ست.
سیده مریم تشکری- پنجم دبستان- مرکز دو مشهد- خراسان رضوی

دیدگاهی بنویسید