postheadericon سه پند هُدهُد

مردی شکارچی هدهدی را به دام انداخت و عزم کرد تا از او طعامی درست کند. هدهد که خود را اسیر مرد می‌دید به او گفت: «ای بزرگوار، تو در زندگی‌ات مرغ‌ها و خروس‌ها و گاوها و گوسفندها خورده‌ای و از خوردن آن زبان بسته‌ها هرگز سیر نشده‌ای. زینهار که از خوردن من هم سیر نخواهی شد. پس من را آزاد کن تا به جای آن ٣ پند به تو بدهم که در زندگی‌ به دردت بخورند و با به کار گرفتن آن‌ها نیکبخت شوی.» مرد پیشنهاد هدهد را پذیرفت. هدهد گفت: «اولین پند این است که هرگز سخن محال را باور نکن.» مرد اولین پند هدهد را پسندید پس او را رها کرد. هدهد بر سر دیوار نشست و گفت: «پند دیگر این که هرگز بر گذشته غم نخور و بر آنچه از دست داده‌ای حسرت مَبر.» مرد پند دوم را نیز پسندید. هدهد در ادامه گفت: «حال این را بدان که در چینه‌دان من مرواریدی غلطان و گرانبها وجود داشت به وزن ٣٠٠ مثقال که با آزاد کردن من بخت خود و سعادت فرزندانت را بر باد دادی، زیرا مانند آن مروارید در عالم وجود ندارد.» مرد از شنیدن این سخن از حسرت و ناراحتی به خود پیچید و شیون را آغاز کرد. هدهد که حال او را دید گفت: «مگر نگفتم بر گذشته غم نخور و حسرت چیزی را که از دست دادی مَبر؟ و آیا نگفتم حرف محال را باور مکن. منی که ١٠٠ مثقال وزن ندارم چگونه مرواریدی ٣٠٠ مثقالی در بدن جای دهم!؟» مرد شکارچی که با شنیدن این سخنان به خود آمده بود، شرمگین شد و گفت: «حال پند سومت را بگو.» هدهد گفت: «با آن ٢ پند چه کردی که سومی را به تو بگویم؟» و پرواز کرد و رفت.

دیدگاهی بنویسید