postheadericon سیاره‌ای نزدیک به خورشید

سه سال پیش شرایط کار کتابخانه سیار شهری بیرجند به گونه ای بود که باید در نوبت عصر و در کنار فضای سبز یکی از مناطق محروم حاشیه شهر می ایستادم و به اعضای خودم کتاب امانت می دادم. زمستان بود و من برای رفتن به پایگاه آماده می شدم. برف نسبتا” سنگینی شروع به باریدن کرد. یک دل آهنگ رفتن داشت و دل دیگر، مجالی برای استراحت می‌خواست و مدام بر ضمیرم زمزمه نرفتن می کرد. می‌گفت، در این سرما و کولاک شک نکن بچه ای به پایگاه نخواهد آمد، بی‌خود خودت را خسته نکن و هزینه بیت المال را نیز صرف نکن. اما آن دل که آهنگ رفتن داشت دستانش را آماده گره زدن به دستان احتمالی حتی یک کودک می کرد.
اما همان نیرویی که شما کانونی های مهربان نیز از آن باخبرید، مرا با خود راهی پایگاه کرد. مینی‌بوس سیار اما گرمایی نداشت و غصه قصه ما فقط بودن یا نبودن بچه ها بود.
خیابان‌ها لغزنده و مینی بوس نیز وقت چرخ خوردنش بود. این را رانندگان مربی بهتر می‌دانند.
برف های مچاله شده روی شیشه، مجال دیدن را از من سلب کرده بود که ناگاه از لابه لای برف پاک کن حدود هفت یا هشت سیاهی دیدم.
سیاهی هایی که دست رد بر سینه آن دل زدند و همانند آب، پاکی معصومانه چند عضو را نمایان ساختند.
بچه ها با دیدن خودروی سیار، احساس شادی می کردند و من تنها بغضی در گلو داشتم.
آری، اگر ذره ای تردید در رفتنم رخ می‌داد، چه کسی جواب دستان یخ زده دخترک ۸ ساله را می داد که حاضر بود کتاب را از خیس شدن حفظ کند اما دستانش را درجیبش نکند و به دور کتاب حلقه بزند؟
چه کسی می توانست در مقابل دخترکی دیگر که برق ناخن شست بیرون زده از کفشش، خودنمایی می‌کرد، قد راست کند؟
چه کسی می توانست لباس های سرتا پا خیس شده آن ها را که دیگر گرمایی نداشتند نبیند و حس نکند.
آن بچه ها از ساعت ها قبل انتظار کتابخانه سیار را می کشیدند و من از ساعت ها قبل…
او هم اکنون نیز عضو کتاب‌خانه من است و مرا عمو سیار صدا می زند و عهد بسته، حتی اگر گروه خونی اش با گروه سنی لپ تاپم نسازد، باز هم بیاید و بروم…
درود بر تمام مربیان سیار و زحمتکشم که هم راننده هستند و هم مربی، هم خدمات هستند و هم تعمیرکار و هم سیاره ای نزدیک به خورشید…
احسان بلوری مربی کتابخانه سیار خراسان جنوبی

یک دیدگاه براي " سیاره‌ای نزدیک به خورشید "

دیدگاهی بنویسید