postheadericon شلوغی مرکز و صدای قرآن خواندن بچّه‌ها

در یکی از روزهای ماه تیر امسال از اول صبح در کانون احساس درد خفیفی در قلبم احساس کردم. ولی به خاطر شلوغی مرکز، ثبت نام و حضور زیاد مراجعان، فرصتی برای استراحت نداشتم. حدود ساعت ۱۳ هر لحظه دردم شدید و شدید‌تر می‌شد.
اعضا کم کم داشتند مرکز را ترک می‌کردند و گروه نمایش نامه خوانی دختران نوجوان هم تمرین می‌کردند. دیگر نتوانستم تحمل کنم و آرام به یکی از اعضا گفتم، حالم خوب نیست و بی حال افتادم.
بچه‌ها، خودشان با اورژانس ۱۱۵ تماس گرفته بودند. چشمانم بسته بود و فقط صدای گریه و داد و بیداد بچه‌ها را می‌شنیدم. دو سه نفری از بچه ها، مدام در گوشم قرآن می‌خواندند. حس کردم واقعاً دارم می‌میرم و صدای قرآن مثل اَشهد آخرین لحظه برایم تداعی شد. در خیالم صدای همگی را می شنیدم که اطرافم گریه می‌کردند.‌
مرا سوار آمبولانس کردند در حالی که هم‌چنان صدای قرآن در گوشم بود. وقتی حالم بهتر شد واقعاً از ته دل به صحنه‌ای که بچّه‌ها برایم تداعی کرده بودند، خندیدم .بچه‌ها دنیایی دارند که در رویدادها می‌توان جلوه هایی از آن را تجربه کرد.
بی بی راضیه حسینی مربی مسئول مرکز فرهنگی هنری شماره ۳بیرجند، استان خراسان جنوبی

دیدگاهی بنویسید