postheadericon شکوفایی خلاقیت و درس عبرتی برای من

وقتی وارد کتابخانه شدم، بدون سلام و احوال پرسی به رییس گفتم: کسی توی کتابخونه ی ماست؟

خانم جعفری نگاهش را از میان کاغذ ها برداشت و به من نگاه کرد و گفت :سلام نیلوفر جان …خوبی ؟

دوباره گفتم : کسی اومده کتابخانه؟ خانم جعفری نگاهی به من و نگاهی به بچه ها که گوشه و کنار کتابخانه مشغول مطالعه یا حرف های در گوشی بودند کرد و گفت :حااالت خوبه؟منتظر کسی غیر از ما و بچه ها بودی؟؟؟؟

گفتم: آخه بوی سیگار و تینر میاد!!! خانم جعفری اشاره ای به بالای پله ها کرد. دونفر آقای سیگار بدست داشتند دیوارهای کارگاه  بالایی را رنگ میزدند.

لیستم را برداشتم و با گفتن یک مبارک باشه ی کوتاه از نگاه رییس فرار کردم و به کارگاه سفالگری رفتم.

چند دقیقه ای به پایان کارگاه نمانده بود که بوی وسوسه آمیز رنگ ، کار خودش را کرد.

قرار بود دیوارها نقاشی شود، پس چه اهمیتی داشت که چقدر تمیز باشند!

به بچه ها گفتم :می تونید دست های گلی تون رو به دیوار بزنید و یا هر کاری که دوست دارید و توو خونه نمیشه انجام داد را انجام بدید!

البته بچه ها هم استقبال گرمی از پیشنهادم کردند!!! .

الان کارگاه تموم شده..بچه ها رفتند…همکارا رفتند..نقاش ها رفتند…رییس  هم رفته…

به آقای خدمات مرکز گفتم :رییس رفتند؟

گفت :بله. از دیروز قرار بود بره مرخصی ولی چون امروز آخرین روز کار نقاش ها بود ، از فردا میره!

گفتم:آخرین روز کار نقاش هاااااااا !!!!مگه همه ی کلاس ها را رنگ نمی کنند؟؟؟؟

گفت:نه از اداره نامه اومده که فقط کلاس بالا و آمفی تئاتر را رنگ کنند.!!!! .

پ.ن :ما توی مرکزمون فقط رنگ گواش داریم.بنظر شما با چند تا گواش پارس میتونم دیوار را رنگ کنم؟ البته خودم ی دونه قلموی شماره هشت رهاورد دارم.

پ.ن : خدایا …من نمی دونم رییس چرا رفته مرخصی. ولی یه سفر خارجی طولانی قسمتش کن!

پ.ن :خدایا…یک روز قبل از برگشتن رییس از مسافرت خارجی طولانی، یکی از این سفرها قسمت من کن!

پ.ن : درسته که کانون پرورش فکری جایی هست برای شکوفایی خلاقیت کودکان،اما از من عبرت بگیرید…

نیلوفر حیدری . مربی مرکز ۲۲ کانون پرورش فکری استان تهران

بهار ۱۳۹۵

دیدگاهی بنویسید