postheadericon «صندلی»

این‌جا که من هستم خیلی شلوغ پلوغ است. هر چیز پیدا می‏‌شود. از نیشگون و لگد و سقلمه و …
من صندلی ام. البته از نوع صندلی کانون. هر چند فرقی نمی‏کند، توی مدرسه هم صندلی ها به این بلا دچار هستند. بابا! پدرم رو درآوردین واسه چی این قدر می‏کشید منو این طرف و اون طرف آخر. آخر ای همدانی بفهم پاتو روی شکمم نذار. آقا آرمان که پارسال می‏‌اومدی، صندلی وسیله زدن بچه ها مخصوصاً محمود نیست.
آخر داداشم چه گناهی کرده که باید صورتی بشه و من زرد. اون وقت دختر عمه ام که هم دختره و هم پرسپولیسیه آبیش کردند. آقا یه بار نشده من پیش این پسر عموم که میزه بشینم، یکسره ازش دورم. نمی‏ذارنم پیش اون. آخرشم آقا ما هم درسته جون نداریم ولی خب ما را این‌قدر خرد و خاک شیر نکنید. ببخشید ها، مثل آدم، همونی که خودتون هستید باشید …
امیرحسین احمدی/ عضو مرکز آفرینش های ادبی استان مرکزی
گروه سنی ج / برگزیده مسابقه ادبی اینجا که من هستم

دیدگاهی بنویسید