postheadericon عروسی در شهر ما

مائده پناهی / گروه سنی د
استان اصفهان/برگزیده مسابقه ادبی اینجا که من هستم

عروسی عمو جان بود. من خیلی خوشحال بودم. همه ی فامیل جمع شده بودند خانه ی ننه. خانه‏ی ننه خیلی شلوغ پلوغ بود. من و بقیه ی بچه ها در کوچه مشغول بازی بودیم. جشن عروسی شب جمعه ی هفته ی آینده بود. ولی همه از همین الان آمده اند و خانه ی ننه جمع شده اند. من از همین الان روزی هزار بار می‏روم و لباسی را که قرار است شب عروسی بپوشم را امتحان می‏کنم. عمه جان این لباس را تازه برایم دوخته است. پارچه اش را ننه و آقا جان از بازار قیصریه ی اصفهان خریده اند. یک پارچه ی گل گلی قرمز زیبا. هیچ وقت باورم نمی‏شود که این پارچه را ننه برایم خریده است؛ یعنی ننه جان سلیقه ای به این خوبی داشته و ما خبر نداشته ایم؟
عمه ها و زن عموهایم هر روز می‏روند بازار. یک روز لباس می‏خرند، یک روز وسایل عمو جان را، یک‏بار لباس عروس و … پیرزن های محل هم می‏آیند کمک ننه. سبزی پاک می‏کنند، می‏شویند، خانه را تمیز می‏کنند و … خلاصه هر کسی خانه ی ننه کاری انجام می‏دهد.
کار ما بچه ها هم که فقط بازی است. خیلی خوش می‏گذرد. همه اش به فکر این هستیم که کی زن عمو فرزانه یادش می‏رود درب زیرزمین را قفل کند، آن وقت ما برویم کلی شیرینی بخوریم. زیرزمین طاقچه های بلندی دارد. من دستم به طاقچه ها نمی‏رسد؛ اما فاطمه و مریم و زهرا که قدشان از من بلندتر است، همیشه بیشتر از من شیرینی می‏خورند. شیرینی های عروسی خیلی می‏چسبد. مخصوصاً وقتی یواشکی بخوری. می‏ارزد که عمو حشمت متوجه شود و کلی دعوایمان کند.
با دخترها نشسته بودیم در صندوق خانه و حوصله مان حسابی سر رفته بود. صندوق خانه اتاق کوچک و تاریکی بود که ته یکی از اتاق های بزرگ ساخته بودند. صندوق خانه با یک لامپ که حباب زرد رنگ و بزرگ داشت، روشن می‏شد. داخل آن پر بود از صندوق ها و گنجه های قدیمی و یک عالمه لحاف و تشک سنگین. همه ی ما عاشق صندوق خانه بودیم و اگر امیرعباس درباره ی جن های آنجا قصه نمی‏خواند، دلمان می‏خواست شب ها هم همان جا بخوابیم. چیزهایی که در صندوق خانه می‏دیدم، هیچ جای دیگر نبود. اصلاً انگار آنجا دنیای دیگری بود. به خاطر همین هر وقت حوصله مان سر می‏رفت می‏رفتیم آنجا تا حالمان بهتر شود و بتوانیم تصمیم بگیریم چه کار کنیم. آن روز هم با دخترها نشسته بودیم در صندوق خانه و حوصله مان حسابی سر رفته بود. عمه ها و زن عموها آب حوض را خالی کرده بودند و داشتند حیاط را می‏شستند. به خاطر همین ما اجازه نداشتیم به حیاط برویم.
مینا گفت: چی‏طوره بریم بالاخونه بازی کنیم؟
هیچ کس قبول نکرد. بالاخانه چند اتاق قدیمی رو پشت بام بود که متروکه شده بود و چیزی جز وسایل درب و داغان قدیمی که همه شکسته و کثیف بودند آنجا پیدا نمی‏شد. من از بالاخانه متنفر بودم. بقیه ی بچه ها هم همین‏طور. البته به جز مینا که دوست داشت آنجا با تار عنکبوت ها ما را بترساند و جیغمان را دربیاورد.
فاطمه از جا بلند شد. چند قدم در صندوق خانه راه رفت. به همه نگاه کرد. بعد گفت: بِچا می‏خوام یه چیزی بتون بگم. یه قِرار بین همه‏مون.
همه به فاطمه گوش می‏دادیم ببینیم چی می‏خواهد بگوید. فاطمه ادامه داد: من از ننه شنیدم که می‏گف هر کی بتونه یه شاخه گل از دسه گلی عروس ورداره به هر آرزویی که داره می‏رسه.
نسرین گفت: از کوجا معلوم که تو راس می‏گوی؟
فاطمه گفت: خیلی‏ام راس می‏گم. از نرگس بپرس. نرگسم اونجا بود.
همه به من نگاه کردند.
راس می‏گه منم شنیدم.
وقتی من هم حرف فاطمه را تأیید کردم مریم گفت: خب حالا که چی؟ چی چی می‏خوای بوگوی؟
فاطمه گفت: خب بیاید همه‏مون آرزوامونو بوگویم آ شب عروسی سعی کنیم یه شاخه گل از دسته گل عروس ورداریم، بعد ببینیم آرزومون برآورده میشه یا نه؟
همه قبول کردیم و یکی یکی آرزوهایمان را گفتیم. اول فاطمه شروع کرد: من آرزو دارم همیشه همه نمره هام بیست بشه.
محدثه گفت: من آرزو دارم یه کیک خامه ی گنده داشته باشم.
نسرین گفت: من دلم می‏خواد پرواز کنم.
نوبت من بود. وای! من چه آرزویی داشتم؟ گفتم: من … من آرزو دارم یه روز عروس بشم … یه لباس عروس سفید بپوشم و یه دسته گل بیگیرم دستم. بعد بِچا دورم جم شن و روی سرم نقل بریزن.
–    چه آرزوی قشنگی!
–    آره! خیلی آرزوی جالبیه.
بچه ها یکی یکی آرزوهایشان را گفتند. من تصمیم گرفتم هر جور هست به آرزویم برسم. دو شب دیگر عروسی بود. عمو حامد آمده بود دنبال ساعتش می‏گشت. همه جای اتاق را گشت. ولی پیدا نکرد. همه دور پنجره جمع شده بودیم و داخل اتاق را نگاه می‏کردیم. عمو جان هر چه می‏گشت، ساعتش را پیدا نمی‏کرد. هر چه به شب عروسی نزدیک تر می‏شد، بی حواس تر می‏شد. به عمو گفتم: عمو تو این اتاق شما شتر با بارش گم می‏شه. چه برسه به ساعت!
ننه از ته حیاط داد زد: شتر با بارش چی چیس؟ توی این بازاری که درست کردس دایناسورم راهشا گم می‏کنه.
عمو از اتاق بیرون آمد و به من گفت: شما اینجا چی کاره ای؟ هی یه چیز بوگو تا ننه ام به من گیر بده.
گفتم: شلختگی از خودتا گردن من ننداز.
عمو حامد که عصبانی شده بود، دمپایی اش را درآورد و به طرف ما پرتاب کرد. ما همگی جیغ کشیدیم و به آن طرف حیاط دویدیم. این عمو هم با داماد شدنش! اصلاً اعصاب ندارد. بیچاره زن عمو.
بعد از ظهر همگی لباس هایمان را جمع کردیم تا برویم حمام عمومی. من عاشق حمام عمومی بودم. مامان هیچ وقت ما را به آنجا نمی‏برد؛ اما گاهی با ننه می‏رفتم. روز قبل از عروسی هم همه با هم می‏رفتیم حمام عمومی. آن روز هم همه با هم عقب وانت آقا جان نشستیم و راه افتادیم. در راه من همه اش به این فکر می‏کردم که چطور می‏توانم یک شاخه گل از دسته گل عروس بیرون بکشم. اگر مامان دعوایم کند چه؟ شاید هم زن عمو از دستم ناراحت بشود. در همین فکرها بودم که به حمام رسیدیم. آنجا اول کلی آب بازی کردیم. بعد ننه سرهایمان را با حنا شست. بوی حنا را خیلی دوست داشتم. تازه رنگ موهایم هم کلی فرق می‏کرد. یک جور خرمایی قشنگ می‏شد. آخر سر هر کداممان رفتیم توی یکی از اتاق های دور حمام. در هر اتاق یک دوش بود. دوش گرفتیم و رفتیم بیرون. بیرون حمام، داخل رختکن، خودش یک دنیایی داشت. رختکن یک جای خیلی بزرگ بود که دور تا دورش سکو داشت. ما لباس هایمان را روی سکوها می‏گذاشتیم و همان جا لباس می‏پوشیدیم. وسط رختکن، یک حوض بزرگ بود. من عاشق این حوض بودم. ولی مامان هیچ وقت نمی‏گذاشت به آن نزدیک شوم. داشتم به حوض نگاه می‏کردم که مامان یک لقمه نان و پنیر و سبزی داد دستم، خیلی چسبید.
شب همگی خسته بودیم و حال هیچ کاری را نداشتیم. به خاطر همین خیلی زود خوابیدیم. همه ی بچه ها زود خوابشان برد. ولی من و نسرین و محدثه هنوز بیدار بودیم. نسرین و محدثه با هم حرف می‏زدند، ولی آنها هم کم کم خوابشان برد. من با این که خسته بودم خوابم نمی‏برد، به در و دیوار نگاه می‏کردم، به دیوارها و طاقچه های بلند کاه گلی، به قاب چوبی عکس پدربزرگ که روی دیوار لبخند می‏زد، به سقف گنبدی اتاق. کم کم گنبدهای سقف در هم بر هم شدند و من نفهمیدم کی خوابم برد.
بالاخره شب عروسی از راه رسید. یک ساعت دیگر عروس را از آرایشگاه می‏آوردند و من در این فکر بودم که اگر گلی از دسته گل عروس بکشم چه می‏شود. وای خدای من! یعنی به آرزویم می‏رسم؟ می‏شود عروس بشوم؟
لباس قرمز گل گلی ام را پوشیدم. دل تو دلم نبود که عروس بیاید. فکر کردم که وقتی عروس نشست رو صندلی یه گل از دسته گلش می‏کشم. ولی نه! اگه گلش محکم بسته شده باشه آبروم جلو مهمونا می‏ره. بعد فکر کردم که وقتی عروسی تموم شد به زن عمو می‏گم یه گل بهم بده. ولی نه! اون وقت عموی بد اخلاقم دعوام می‏کنه. بالاخره تصمیم گرفتم وقتی عروس در حال پیاده شدن از ماشین است یک شاخه گل بکشم و فرار کنم. آن وقت به آرزویم می‏رسم.
صدای بوق ماشین عروس آمد. آمدند. هورا! بالاخره آمدند. باید بروم توی کوچه و پشت ماشین قایم شوم تا وقتی زن عمو خواست پیاده شود من گل را از دسته گلش بکشم. رفتم توی کوچه. همه ی پسرا ترقه می‏زدند. ماشین عروس ایستاد. زن عمو پیاده شد. چقدر خوشگل شده بود. رفتم جلو و به او سلام کردم. ولی دلم نیامد دسته گلش را خراب کنم. کمی به دسته گل نگاه کردم. فهمیدم! آن گل سفید کوچولو را می‏کشم. رفتم جلو و یک دفعه گل را کشیدم و فرار کردم. داشتم می‏دویدم که محکم خوردم زمین.
آخ! چقدر دردم آمد. چقدر زانویم می‏سوزد. عمو حامد آمد جلو و بلندم کرد. فکر کردم الان دعوایم می‏کند. ولی عمو خندید. گفت: ای شیطون! اگه گل می‏خواستی به خودم می‏گفتی برات بیارم عروس کوچولو!
خیلی پایم درد می‏کرد. ولی ته دلم خوشحال بودم. این که عمو حامد به من گفته بود، عروس کوچولو حس خوبی به من می‏داد. حس کردم به آرزویم رسیده ام. من عروس کوچولو بودم، چقدر قشنگ!

دیدگاهی بنویسید