postheadericon غول امتحان

آقا معلم روی تخته سیاه نوشت: دوشنبه، زنگ دوم، امتحان ریاضی.
صدای اعتراض بچه‌ها بلند شد: آقا! امتحان؟ آقا معلم اخم‌هایش را توی هم کشید:
بععععععله، امتحان! غول که نیست. امتحانه! بغل دستی‌ام آهسته گفت: از غولم بدتره.
صبح فردا، با صدای ترسناکی از خواب پریدم. باورم نمی‌شد. روی میز کامپیوتر، کنار کتاب ریاضی‌ام یک موجود بزرگ و عجیب و غریب نشسته بود؛ یک غول!…
غول مشغول نوشتن بود. رفتم و گفتم: «تو کی هستی؟» در جوابم گفت: «تو کی هستی؟» گفتم: «من رضا هستم.» گفت: «منم غول ریاضی‌ام.» گفتم: «داری چی می‌نویسی؟» گفت: «دارم سوالای امتحان ریاضی شما رو طرح می‌کنم.» برق از سرم پرید، برگه را از دستش کشدیم و نگاه کردم. ناگهان برگه غیبش زد و در دستای خودش ظاهر شد. به پایش افتادم و گفتم: «دستم به دامنت! برگه را بده به من، اگه بدی هر کاری بخوای برات می‌کنم.» گفت: «اصلا!»
–    پس حداقل سوال اول رو بگو!
–    نام و نام خانوادگی؟
–    یخ کنی! دومی رو بگو!
–    نام پدر؟
–    بی مزه! سوالای سه و چهار و پنج و شش رو بگو!
–    تاریخ، نام مدرسه، نام دبیر، نمره.
کله‌ام داغ شد. گفتم: «خواهش می‌کنم سوالا رو بده به من.»
–    باشه! پنجاه، پنجاه! نصف!
–    چی پنجاه، پنجاه؟
–    معلمتون به هر کس بیست بگیره چهل هزار تومن می‌ده و می‌فرستش مسابقه علمی.
–    هورااااااااا! باشه قبول! حالا بده به من.
برگه را داد و من دو ساعت وقت گذاشتم و همۀ سوال ها را دیدم. بعد به مدرسه رفتم. اما… .
خیلی دیر رسیدم. خدای من! معلم امتحان را گرفته بود! اینقدر حسرت خوردم که نگو و نپرس. معلمم آمد پیشم و گفت: «یک امتحان جدید از تو می‌گیرم که سوالاتش با سوالات امتحانی که بچه ها دادند فرق می‌کند! اما به هر حال اگر بیست بیاوری چهل هزار تومن به تو می‌دهم و بعد هم به مسابقات علمی می‌روی.»
برگه را به من داد. با این که هیچ یک از سوال‌های غول ریاضی توی برگه نبود خیلی هم سخت نبود. جواب‌ها را نوشتم و به معلم دادم. او هم همان موقع تصحیحی کرد و گفت: «باریک الله! بیست گرفتی!» خشکم زد. خوشحال شدم. پول را به من داد و دوباره گفت: «باریک الله!»
بیست هزار تومان از پول را به غول دادم اما او نگرفت. گفت: «تو خودت بیست آوردی، همۀ پول مال خودت.»
علی شریفی- گروه سنی د- مرکز درچه- استان اصفهان

یک دیدگاه براي " غول امتحان "

دیدگاهی بنویسید