postheadericon « قاب عکس»

عید نوروز بود و همه ی ما خانه ی بی بی جون بودیم. بعد از یک سال همه دور هم جمع شده بودند. خیلی چیزها در خانه ی بی بی تغییر کرده بود.
جای تنگ ماهی روی سفره خالی مانده بود.
از بی بی پرسیدم:« بی بی، ماهی های عید کجا هستند؟»
بی بی جواب داد:« روی تاقچه پیش گلدان ها.»
به طرف تاقچه رفتم. تنگ ماهی را بلند کردم، یک مرتبه توجهم به قاب عکس های روی تاقچه جلب شد.
تنگ ماهی را پایین گذاشتم. قاب عکس ها با نگین های کوچک تزیین شده بود. یکی یکی نگاهشان کردم تا به قابی که میان بقیه قاب ها بود، رسیدم. زیباتر از بقیه قاب ها بود ولی هیچ عکسی در آن نبود. بالای قاب قرآن کوچکی گذاشته بودند. بی بی را صدا زدم. مثل همیشه با لبانی خندان پیشم آمد.
از او پرسیدم : این چیه؟ چرا خالیه؟
بی بی خنده ای زیبا کرد و گفت:« نوه ی گلم، این قاب خالی نیست!» فکرکردم
نابینا شده که نمی تواند ببیند خالی است ادامه داد: « عزیزم این عکس، عکس یگانه ی ماست خدای آسمان و زمین! خدا چهره ی خاصی ندارد، برای همین یک قاب سفید که نشانه ی خدا باشد گذاشتم، که همیشه وقتی به عکس ها نگاه می کنم خدای مهربون رو هم ببینم.

مریم ضرغامی
برگزیده مسابقه «خدای مهربان من» استان خوزستان

دیدگاهی بنویسید