postheadericon قهر یا آشتی

ما در شیفت دختران، سه خواهر داریم که باهم به مرکز می‌آیند.آن روز،  اول سیمین با صورت قرمز از راه رسید. من که به شوخی با اعضا عادت دارم، به او گفتم خوردی یا زدی؟ اشک در چشمانش جمع شد و گفت: خوردم. گفتم جداً؟ چند نفر به یک نفر؟
گفت: هردوتاشون با من دعوا کردن.
گفتم سیمین جان تو که دختر وسطی یکی که ازت کوچیک‌تر بود باید یه کمم می‌زدی…
دو نفر دیگر از راه رسیدند و با حالت قهر یک مدتی سپری شد. وقتی دیدم هرکسی سر کلاس خودش رفت و سرم خلوت‌تر شد، پیش سیمین که هنوز داشت گریه می‌کرد رفتم. او هنوز نتوانسته بود موضوع را فراموش کند. دو خواهر دیگر را هم صدا زدم و از َآن‌ها توضیح خواستم. قضیه خیلی سنگین‌تر و جدی‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردم. هیچ کدام از دو طرف حاضر نبودند کوتاه بیایند. آن دو نفر داغ کردند و با سرعت از پیش ما رفتند. چند بار تذکر دادم برگردند. می‌ایستادند ولی سختشان بود برگردند که یک‌دفعه گفتم: اگر برنگردید و از دل خواهرتان درنیاورید با عضویت کانون هم خداحافظی کنید.
این‌بار نه تنها برای چند لحظه ایستادند و به حرفم فکر کردند، بلکه برگشتند. و من باید اعتراف کنم در لحظه‌ای که این حرف را زدم با توجه به شرایطی که هر چهارتا داخلش بودیم فکر نمی‌کردم برگردند ولی…
فرشته شکوهیان مربی فرهنگی مرکز فرهنگی هنری شماره یک بیرجند

دیدگاهی بنویسید