postheadericon معجزه پول و من و اعتراف سعدی

هنرمندی، پسران را پند همی داد که جانان پدر، تجارت پیشه کنید و زر و سیم گرد آورید که ملک و دولت دنیا بی پول برقرار نگردد.
آموختن هنر و علم، نخود سیاهی بود که ما را بدان حوالت کرده اند تا از لذت گردآوری پول و هنرنمایی های آن غافل  شویم. فرزندان با تعجب گفتند پدر جان چطور چنین چیزی ممکن است؟
او خاطره ای برایشان بازگو کرد و گفت: فرزندانم روزی ناراحت از رفتار و گفتار سعدی، شب خوابیدم و در عالم خواب او را دیدم که در محفلی از بزرگان شعر و ادب و هنر نشسته و سر بر گریبان فکرت فرو برده پیش رفتم و گفتم: سعدی کدامتان هستید؟
مردی لاغر اندام و گندم گون را نشانم دادند به نزدیکش رفته و گریبانش را گرفتم و گفتم: آخر مرد حسابی این حرفای صدمن یک غاز چیست که در وصف هنر و هنرمند گفته‌ای؟
اصلا تو خودت به حرفی که زده ای باورداری؟ چون قیل و قال بین ما بالا گرفت، حافظ و فردوسی به وساطت برخاستند. ولی من ول کن نبودم تا این‌که، فردوسی تهدید کرد که اگر رهایش نکنی، رستم را صدا خواهم زد. 
تا نام رستم را شنیدم، از ترس رنگم پرید و پاهایم لرزید. رهایش کردم و بر زمین نشستم. آب قندی برایم آوردند و از من خواستند ماجرا را تعریف کنم.
گفتم: آقا ما از دوره راهنمایی و دبیرستان شیفته سخنان جناب‌شان شدیم. چه کتک ها که از معلم ادبیات مان نخوردیم، چون نتوانسته بودیم متون ادبی ایشان را حفظ نماییم. بزرگ که شدیم جوان بودیم و نادان و کم تجربه، گفتیم بالاخره ایشان این تعاریفی که در وصف هنر و هنرمند کرده حتما” درست است بیاییم وارد این عرصه شویم و منشاء خدماتی در عالم هنر باشیم و فکر کردیم که حتما هنر دنیای مان را نیز تامین خواهد کرد ولی اشتباه کرده بودیم.
گفتم: مرد حسابی! کجایی ببینی، نه هنر بلکه پول، چشمه زاینده و دولت پاینده گردیده است. چرا که دراین دوران به جای صرف وقت در خلق آثار هنری، هستند رندانی که با همان مقدار زمان و اخذ وام های کلان، بدون موعد بازپرداخت آن، ره صد ساله را یک شبه پیموده اند.
بیا و ببین با معجزه پول چه‌ها که نمی کنند. از شیر جنگل تا خود آدمیزاد در انواع حرف و مشاغل مختلف را می خرند و یه آب هم روی‌اش.
اما با هنر چه!!؟ روزگار هنرمند ننه مرده، وااسفا ووامصیبتاس.
بیچاره به هر جا می رود، آن‌گونه که افاضه فرموده‌اید قدری بیند و بر صدری نشیند پیشکش، از دم در به داخل راهش نمی دهند.
صاحب اسکن، گفتند اسکن چیست؟ گفتم پول یا سیم و زر شما هر جا رود قدر و صدر که چه عرض کنم، کل جهات بالا و پایین چپ و راست را یک جا دارد. یعنی به قول یارو گفتنی، هم قدر و هم صدر، چپ و راست کلهم اجمعین واس ماس.
با تعجب نگاهی به من کردند و گفتند واس ماس یعنی چه؟ گفتم همان به ما تعلق دارد.
گفتند این چه زبانی است؟
گفتم سوسول شده لغات فارسی است و ادامه دادم که در این بازی روزگار، این هنرمند است که از خوان ثروتمندان لقمه چیند و روزگار به سختی بیند. ایام پریشانی اش سر به کوه و بیابان و هر ده سال یکبار اگر اجازتی یابد در اعتراض به وضع معیشتش، در خیابان بگذرد.
نه خانه ای برای سکونتی مفتی و نه درآمدی برای خوردنی مکفی. هنرش به پشیزی نیارزد و دائم از صولت فقر بلرزد و اگر مرضی بر او عارض شود دریغ از پول و بیمه ای برای درمان و چون بمیرد فقط مزاری در قطعه هنرمندان. ( اگر باشد)
این سخن ما، قضاوت بین حرف ما و سعدی با شما. حافظ و سعدی و مولانا بعد از اندکی مکث گفتند: آری وضع ما نیز در عصر خودمان چندان تعریفی نداشت و روزگار به سختی گذرانیده ایم. با شنیدن این سخنان اشک از چشمان سعدی جاری شد و زبان به اعتراف گشود که به دو علت این سخنان را گفته ام.
 نخست آن‌که چون خود روزگار به فلاکت گذرانیده و از طرفی نمی خواستم آیندگان متوجه این موضوع شوند، چنین مطالب دهن پرکنی را گفتم و دیگر آن‌که با خود اندیشیدم ما با این همه فضائل و القاب، افصح المتکلمین و املح الشعرا روزگاری بدین فلاکت و سختی داریم، باید کاری کنم که دیگران نیز در این عرصه چنان باشند که آب خوش از گلویشان پایین نرود. به عبارتی؛ دیگی که برای ما نجوشد، همان بهتر که سر سگ توش بجوشد. با شنیدن این اعترافات، نهیبی بر او زده و گفتم، شاعر حسود، شاعر حسود، حسود هرگز نیاسود. باز مرا به آرامش فراخواندند و گفتند اشتباهی است که کرده، او را ببخش با هزار زحمت ما را به هم نزدیک کرده و روی همدیگر را بوسیدیم.
در پایان از آن‌ها اجازه خواستم تا شعری را نیز برایشان بخوانم و گفتم که این شعر واس ماس. ببخشید یعنی سروده ماست. تا گفتم خوش تر زعیش و صحبت باغ و بهار چیست؟ حافظ با ذوق زدگی کامل گفت: جوان این شعر واس ماس که همه خندیدند. گفتم نه همین مصرع اولش واسه شماست بقیه واس ماس.
« خوش تر زعیش و صحبت باغ و بهار چیست»              
محبوب تر زپول دراین روزگار چیست؟
خیلی تفاوت است میان هنر و پول                               
پر زورتر ز پول در این کارزار چیست؟
بهتر ز پول و ارز و پلو پارتی کلفت                            
حلال مشکلات در این گیرودار چیست؟
غم را بهل ز بازی دوران شوی ملول                           
بهتر زپول برمن وتو غمگسار چیست؟
بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار                        
«فکری به حال خویش کن، این روزگار چیست؟»
مقصود ازاین عریضه فقط خنده شماست                      
جدی تر از نصیحت ما ماندگار چیست؟

معصوم قلی‌زاده
سرپرست کانون استان آذربایجان غربی

۱۵ دیدگاه براي " معجزه پول و من و اعتراف سعدی "

  • رضا مسلمی:

    توانا بُوَد , هر که ‘ دارا ‘ بُوَد
    زِ ‘ ثروت ‘ دلِ پیر , بُرنا بُوَد
    به ثروت هر آن … بی سواد
    به نزد کسان ، به به ! چه آقا بود
    ———-
    عالی بود استاد
    .
    .
    .
    آقای قلیزاده باز هم منتظریم…

  • مرکز تازه شهر:

    خواندیم و لذت بردیم
    .
    .
    .
    متشکریم از اینهمه احساس

  • sayar1:

    با پول میشه یه خونه خرید، ولی آسایش رو هرگز…

    میتونی باهاش ساعت بخری، ولی فرصت رو هرگز…

    میتونی با پول مقام و درجه بخری، ولی آبرو و منزلت رو هرگز…

    میتونی یه تختخواب شیک بخری، ولی خواب راحت رو هرگز….

    میشه باهاش کتاب خرید، ولی فهم و شعور رو هرگز…

    میتونی با هاش دارو بخری، اما سلامتی رو هرگز….

    میتونی یه همسر زیبا داشته باشی، ولی عشق واقعی رو هرگز….
    با تشکر از داستان زیبا و دلنشین

  • سید:

    ای حاجیانی زاده می جوشد اندرونم…یک چند وقت بگنجان بر حکم ما مزایا
    این کا را ((کار در کانون))به غایت فقر است و مستمندی…خوش گفتی آخر معصوم این چاه را حکایت
    هر چند بردی جانم روی از درت نتابم… جور از رئیس خوشتر کز ما همی رعایت
    کارم رسد بدانجا سید کند گدایی((که واقعا هم کارش رسیده))…نوحه ز بر بخوانم در نودو چهار روایت

  • مرکزتکاب:

    با سلام و احترام
    متن زیبای شما خواندیم و بسیار لذت بردیم
    سپاس فراوان

  • هادی بانی فاضل:

    هنر نزد کانونیان است و بس
    زر و سیم زمانه پس کجا رفت!؟
    چه سعدی و چه حافظ غم ما را دگر باره بگویید
    که اندر حال خود با خود بگوییم
    که این کانون در حاشیه مانده!…ولی با خنده های شیرین خودبگوییم که کانون و کل اجمعین اش واس ماس…!

    با تشکر از حکایت شیرین آقای قلیزاده

  • درسته که با پول میتونی داروبخری، اما سلامتی رو هرگز….
    ولی مربیان با این پول کم هم سلامتی ندارن ….
    با تشکر از آقای قلی زاده …

  • توحید اسکندرزاده:

    هزاران لوله ی تفنگ قدرت یک قلم توانا را ندارند.
    دست مریزاد آقای قلی زاده

  • mohamad- wajdi:

    باسلام و درود . این پول کثیف چیزی نیست ولی بدون آن هم چیزی نیست. جدیدا آدمها رو با پول می سنجند ملاک همه چیز شده پول در عوض آدم حریص میشه ، مریض میشه و سلامتی رو از دست میده . بعد با تمام پولهای دنیا هم نمیشه سلامتی رو بدست آورد. با تشکر از آقای قلیزاده ……..

  • جناب آقای قلیزاده

    بسیار زیبا

    آنچه خواندیم حبه قندی بود کنار چای گرم کانون.

  • رضایی:

    جناب آقای قلیزاده
    آنچه در این مطلب و به زبان طنز بیان نموده‌ای نقدی است بر تغییر در نگرش اجتماعی و به نوعی جابجایی در ارزشها. این مشکل چنان دامن جامعه‌ی ما را گرفته است که متاسفانه فی المثل “کسب پول” بهتر از “تولید فرهنگ” می نماید. آنچه بزرگان اندیشه در ایران زمین گفته اند بر حسب زمینه فکری و تاریخی این سرزمین و بر اساس اهمیتی بوده که فرهنگ و هنر در ایران داشته است.در آن زمان سعدی ها و به کلی هنرمندان و اهل فرهنگ “نصیحه الملوک” را می نگاشتند تا مملکت بر مبنای نگرش انسانی و فرهنگی آنان اداره شود. امروزه ادارات فرهنگی در محاسبات کلان “زیان ده” محسوب می شوند. و در این شرایط است که طنز باید زبان به اعتراض بگشاید و بگوید وای بر اندیشه ای که فرهنگ را زیان ده می بیند./

  • همکاران مرکز خوی:

    با سلام وعرض خسته نباشید برادربزرگوارمتن طنزآمیزشما درایام پرکارآمارگیری مایه بسی مسرت وشادمانی گردیده وخستگی از تنمان زدود وخنده برلبانمان نشاند همیشه شادکام وعاقبت بخیر باشید.

  • دوست:

    سلام
    معصوم چه شد که باز دلتنگ شدی
    توضیح بده که وضع موجود حال چیست؟

  • ودود علیش پور:

    سلام معصوم عزیز؛
    دل را به کف یا دگر خواهم داد
    ازعشق هزار نغمه سرخواهم داد
    گر پول به دست بنده افتد روزی
    دین ودل خود به باد برخواهم داد
    معصوم عزیز شاید کارخدا بی حکمت نیست که دستمان به پول نمی رسد تا مثل خاوری عزیز مجبور به ترک دیار و وطن باشیم. راویان نقل می کنند که خاوری الان از درد فراق وطن بر خود می پیچد ومی پیچد ومی نالد .
    خیلی زیبا بود .

  • فریبا نوروزیه:

    بسیار زیبا بود

دیدگاهی بنویسید