postheadericon من در کوچه‌های آسمان

یکی بود یکی نبود. توی شهر آسمون، پری‌هایی بودن خیلی مهربون. هوای اون شهر خیلی تمیز بود، چون اون‌جا مردم به جای ماشین از ابر‌ها استفاده می‌کردند.
حالا بریم سراغ سیاره‌ی زمین؛ توی یه خونه کوچولو، یه دختر قشنگ با پدر و مادرش زندگی می‌کرد، اون خانواده هم مثل پری‌های شهر با هم مهربون بودند.
 اما دختر کوچولو به خاطر آلودگی زمین دچار ناراحتی آسم شده بود، بیماری اون خیلی پیشرفت کرده بود.
مادر و پدرش هم برای این‌که بیماریش بیشتر نشه اون رو پیش دکتر می‌بردند، اما فایده‌ای نداشت. دکتر هم گفته بود دختر کوچولو باید بره یه جایی که هواش مثل آسمون پاک باشه. حالا برگردیم پیش پری‌ها.
یه روز تو شهر آسمون مهمونی بزرگی برای تولد پادشاه برگزار شد. پری‌ها هم هر سال بزرگ‌ترین کیک رو، روی یک ابر به طرف مهمانی می‌فرستادند.
اما این دفعه ابر کمی تکون خورد و کیک روی سیاره زمین پرت شد، یکی از پری‌ها به طرف کیک رفت.
دختر کوچولو هم داشت تو حیاط خونشون بازی می‌کرد که دید یه چیزی به طرفش می‌آید، اون رو گرفت کمی بعد هم پری رسید. اون ها هر دو با تعجب به هم نگاه کردند بعد پری سرفه‌ای زد و کیک رو گرفت و می‌خواست از اون جا بره که دختر کوچولو گفت: صبر کن تو مال آسمون هستی؟ می خوای به اون جا بری؟
پری گفت: بله دختر کوچولو، دختر کوچولو درباره‌ی بیماریش گفت، پری گفت: خب می‌توانی با من بیایی.
 دختر کوچولو گفت: ولی پدر و مادرم… پری گفت: این کیک رو می‌ذارم تا پدر مادرت متوجه شوند کجا رفته‌ای، دختر کوچولو خوش‌حال شد دست پری را گرفت و به سوی آسمان پرواز کرد.
 همین طور که پرواز می‌کرد، توی دلش از پدر و مادرش برای همیشه خداحافظی کرد. قطره‌های اشک رو از روی صورتش کنار زد و دست پری رو محکم فشرد.
پدر و مادر دختر کوچولو کیک پادشاه آسمون رو به یاد دخترشان بین بچه‌های فقیر تقسیم کردند.

فائزه غنچه ، ۱۳ ساله- عضو مرکز فرهنگی هنری بشرویه

دیدگاهی بنویسید