postheadericon مهمانان امام رضا(ع)

شب دیر وقت رسیده بودیم و چون جایی برای ماندن نداشتیم مجبور شده بودیم توی ماشین بخوابیم صبح با بدن هایی کوفته و خسته تر ازدیشب به زور چشم هایمان را باز کردیم. توی ماشین صبحانه مختصری خوردیم و به حرم رفتیم. برای سلام دادن نماز خواندیم و مناجات کردیم. پدر گفت شما در حرم بمانید تا من برم جایی برای ماندن پیدا کنم. بابا می‌گفت فصل شلوغی به مشهد آمده ایم دعا کنید یه جایی گیرمون بیاد.
تا ظهر بابا برنگشت. وقتی آمد چند تا غذا دستش بود، اما حسابی گرفته بود. وقتی مادرم پرسید چی شد؟ گفت شرمنده هرچی گشتم جایی برای کرایه گیرم نیومد. می‌دونم خیلی خسته شدید، ولی نتونستم کاری کنم. دلم برای بابا خیلی سوخت. نشستیم توی ماشین و غذایمان را خوردیم.
دوباره توی ماشین کمی استراحت کردیم و به حرم رفتیم. مامان و بابا مدام با هم پچ پچ می‌کردند و من و داداشم هم هی می‌گفتیم چی شده، جواب می‌دادن هیچی!
تا غروب آنجا ماندیم.  بابا دیگر از گیر آوردن اتاق حسابی نا امید شده بود. رفتیم کنار پنجره فولاد. جمعیت زیادی آنجا بود. عده‌ای خودشان را با بند های سبز رنگی به آن بسته بودند. از دیدن این صحنه خیلی تعجب کردم. به پدرم گفتم: چرا این آدما اینجوری کردن
بابام گفت: بیمارن. دکترا دیگه نمی تونن خوب‌شون کنن. اومدن اینجا تا امام رضا(ع) خوبشون کنه. تو بچه ‌ای دلت پاکه. آقا حرفتو گوش می‌کنه. براشون دعا کن.
هنوز داشتم به حرفای بابا فکر می‌کردم که بابا جمع‌مون کرد دور هم و گفت: دیگه می‌تونیم اینجا بمونیم. ببینید ما که نمی تونیم هر شب توی ماشین بخوابیم، اذیت می‌شید. تقصیر منه قبل از اومدن باید یه جا را  رزرو می‌کردم. همین طور که بابا داشت این حرف ها رو میزد و توضیح می‌داد، منم اشک کم کم داشت توی چشمام جمع می‌شد. رو به حرم کردم و خیره ماندم به آن. در دلم گفتم: یا امام رضا (ع) شما که دعای بچه‌ها را مستجاب می‌کنید، می‌خواید بذارید ما به همین راحتی از اینجا بریم. ما که این‌قدر لحظه شماری می‌کردیم تا به اینجا بیایم. یعنی فقط یه روز مهمون خونتون باشیم … .
بابام متوجه من شد و گفت: پسرم عیبی نداره قول می‌دم دفعه بعد، قبل از اومدن هتل رزرو کنم. خواهش می‌کنم ناراحت نباش این‌جوری من بیشتر شرمنده تون می‌شم. بابام داشت توضیح می‌داد و من چشمم به پشت سر پدر خیره مانده بود یکدفعه داد زدم و گفتم بابا …
پدرم جا خورد و یک خورده هم ناراحت شد. چون فکر کرد من از دستش ناراحتم و دارم سرش داد می‌زنم.
اما من دست بابامو محکم تکان دادم و با دست به یک گوشه که مردی که خادم بود ایستاده بود اشاره کردم و بریده بریده گفتم اون، جعفر آقا، همکارت، که یه پسر همسن من داشت، می‌اومد خونمون، چرا، خودشه، مگه نه بابا؟
بابا برگشت همین که دیدش شناختش.  با خوشحالی به طرفش رفت. سلام و احوالپرسی گرمی با هم کردند.
جعفر آقا وقتی فهمید ما جایی برای ماندن نداریم و می‌خواهیم برویم، ما را به خانه خودش دعوت کرد و گفت آقا هیچ وقت نمی ذاره مهموناش این‌جوری از این‌جا برن.
و من نمی دونستم بخندم یا گریه کنم.
مهدی جم جاه (هـ)
مرکز شماره ۱۱ رهنان استان اصفهان
رتبه سوم گروه سنی د

یک دیدگاه براي " مهمانان امام رضا(ع) "

دیدگاهی بنویسید