postheadericon نقاشی من را به خدا نشان بده!

گوشه ای از خیمه نشسته بود و با چشمانی معصوم نگاهم می‌کرد. نگاه‌های پی در پی مریم کنجکاوم کرد و خودم را نزدیکش رساندم.  او خواهر و مادرش را از دست داده بود و بر روی برگه نقاشی اش تصویری از یک خانواده، دیده می شد. گویا حرف زیادی برای گفتن داشت.
دستان کوچکش را در دستم فشردم، چقدر سردی دستانش محتاج یک محبت بود. مانند یک آهوی گریز پا، در زیر دستانم آرام گرفت و با بغض فرو خورده‌اش برایم حرف می‌زد. من هم مانند یک دانش آموزی که در کمال سکوت به حرف‌های آموزگارش گوش می سپارد، خیره به چشمان غمبارش شدم و در سکوت مطلق محو حرفهایش بودم. می گفت در راه برگشت به خانه بود که زمین شروع کرد به لرزیدن و دیگر هرگز نتوانست راه خانه را پیدا کند. گلویی تازه کرد اما بغض امانش را برید و هق هق گریه‌هایش، مرا هم به گریه انداخت.
گفتم تو دختر به این خوبی مگر نمی‌دانی که خواهر و مادرت رفتند پیش خدا، اگر گریه کنی فرشته‌ها به آن‌ها می‌گویند که تو گریه می‌کنی و آن وقت خواهر و مادرت هم پیش خدا گریه می‌کنند. تو دوست داری که مادر و خواهرت گریه کنند؟
با فکر معصومانه‌اش خیلی سریع اما همراه با گریه گفت: آقا بخدا دوست ندارم خواهرم گریه کند. باشه من هم دیگه گریه نمی‌کنم .
می‌گفت: دلم برای خوابیدن پیش مادر تنگ شده است. ولی مادر بزرگم هر شب برایم قصه خدا را می‌گوید. چشمانم را می‌بندد ولی خودش هم گریه می کند و من بیشتر دلتنگ می‌شوم.
وقتی با دستانم که تقریبا بی حس شده بودند، اشک‌های داغش را پاک کردم قدری احساس آرامش کرد. با خودم اندیشیدم چه خواهد شد آینده این دختر !
جعبه مداد رنگی را که در دستم بود به او هدیه دادم. لبخند زیبایی حاکی از رضایت بر لبانش نقش بست و آهسته به او گفتم، قول می‌دهی که دیگر گریه نکنی.
با صدای گرفته‌اش گفت: شما هم قول می‌دهی که نقاشی منو بخدا بدهی!
دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. فقط با یک اشاره سر توانستم او را قانع کنم … 

فرهاد مینائی مربی کتابخانه سیار روستایی کبودراهنگ استان همدان 
خاطره ای از حضور در منطقه زلزله زده زیر کوه قائن خراسان جنوبی سال ۱۳۷۶

۷ دیدگاه براي " نقاشی من را به خدا نشان بده! "

  • حسین قربانزاده:

    سلام و درود بر شما جناب آقای مینانی
    دعای کودکان این دیار بدرقه ی راهتان باد

  • مژگان کاوسی قهفرخی:

    ان شا الله که چشم هیچ کودکی در هیچ جای دنیا گریان نباشد….

  • فرهاد مینائی:

    درود و سپاس از جناب قربانزاده دوست عزیزم و خانم کاووسی همکار گرانقدر

  • فریبا نوروزیه:

    درود بر همکار ارجمندم جناب مینایی که برای بچه های روستا زحمت می کشند و امیدوارم پاداش زحمات خود را از همین بچه ها در یافت کنید.

  • طاهره گرمسیری:

    سلام بر همکار ارجمندم جناب آقای مینایی

    چه زیبا مداد رنگی را در دستان کوچک دختری گذاشتید که دیگر مادر در کنارش نبود تا گیسوانش را شانه بزند. و برایش قصه بگوید.
    مدادرنگی را برمی دارد ،و آرزوهایش را نقاشی می کشد…
    درود بر شما که گل لبخند رابرلبان بچه های این مرز و بوم می نشانید .

  • ویدا بزّی:

    سلام بر دوست خوب بچه ها ، سلام بر مهربانترین ها ، جناب آقای مینایی عزیز . خوش بحالتان کمی حس حسادتم قلقلک شد ! حسرت نبودن در کنار بچه ها ، خوشحال کردنشان و اشک از چهره زدودن .
    از بزرگترها وقتی بچه بودم می شنیدم که صحرای محشر بچه های کوچک شفاعت می کنند و دست کسانی که به آنها مهربانی کردند را می گیرند واز پل صراط می گذرند !!!
    آفرین به قدیمی ها و صد آفرین به باورها و اعتقاداتشان .
    آقای مینایی خوش به سعادت همه مربیانی که به نوعی با بچه های روستا سروکار دارند
    راستی در صحرای محشر چه صف عظیمی باشد از بچه ها برای مربی مهربانی چون شما که مثل خودشان پاک پاک است .

  • فرهاد مینائی:

    با سلام و تشکر از حضور همکاران گرانقدرم سرکار خانمها نوروزیه ، گرمسیری و خانم بزی که با پیامهای زیبایتان مرا بیشتر شرمنده کردید و من خیلی کوچکتر از این توصیفات هستم .
    سپاسگزارم

دیدگاهی بنویسید