postheadericon نقلی و خانم بهار

در یک دهکده‌ی کوچک خاله بهار، همراه نقلی زندگی می کردند. نقلی مثل نقل گرد و سفید بود. اما بال‌های کوچکی داشت که همیشه کنار خاله بهار پرواز می کرد. همه‌‌ی اهالی ده، خاله بهار و نقلی را دوست داشتند چون هر دو خیلی مهربان بودند و به مردم دهکده کمک می‌کردند. یک روز خاله بهار و نقلی به عروسی دعوت شدند . آن روز هر دو کلی کمک کردند. خاله بهار، در درست کردن شام عروسی کمک کرد. نقلی هم کمک کرد تاجی از گل برای عروس آماده کنند. تاج گل دیگر داشت تمام می شد که ناگهان یکی از بال‌های نقلی گیر کرد به خار یکی از گل‌ها و بالش پر از خون شد. نقلی نتوانست دیگر پرواز کند. بنابراین روی زمین نشست. همین موقع خانواده‌ی داماد آمدند دنبال عروس. یک نفر با پا به نقلی زد. نقلی قل خورد قل خورد و با نقل‌های عروسی قاطی شد.
خاله بهار متوجه شد نقلی نیست، داد زد: «نقلی، نقلی کجایی ؟» زیر نور لامپ را نگاه کرد نقلی نبود. توی جیبش نبود. کنار گل‌ها نبود عروسی تمام شده بود و خاله بهار غصه‌دار به خانه برگشت و تمام  شب برای نقلی گریه کرد. فردای آن روز صدای در خانه، به گوش رسید. خاله بهار در را باز کرد و دید عروس خانم است. توی دستش نقلی نشسته است. نقلی برای خاله بهار تعریف کرد که بالش زخمی شده است و بعد قل خورده تا داخل نقل ها و وقتی عروس خانم خواسته نقل بخورد سریع پریده و انگشتر عروس خانم را گرفته و جای نگین انگشتر نشسته است. خانم بهار عروس و نقلی را بوسید و خدا را شکر کرد که نقلی پیدا شده و حالش خوب است.
فائزه رضایی، مرکز یک ملایر (استان همدان)، ۹ساله ( مربی ادبی: فاطمه موسوی)

دیدگاهی بنویسید