postheadericon ننه گلی

وقتی ننه گلی از محلۀ ما رفت من خیلی غصه خوردم، ماهی‌های توی حوض هم غمگین شدند. او همیشه برای ماهی‌ها نان خرد می‌کرد و توی حوض می‌ریخت. آن‌ها دور هم جمع می‌شدند و به نان‌ها نوک می‌زدند. ننه می‌گفت: «ماهی‌ها، گل‌های حوض هستند.» و راست می‌گفت چون وقتی رفت، آب حوض، رنگ مداد سیاه من شد؛ انگار ماهی‌ها پژمرده شدند. مادرم ماهی‌ها را گرفت و توی تنگ انداخت اما آن‌ها از تنگ آب خوششان نمی‌آمد، تنگ، برایشان کوچک بود، آن‌ها هر روز به انتظار می‌نشستند و لب‌هایشان را به شیشۀ تنگ می‌چسباندند. من می‌فهمیدم آن‌ها ناراحت هستند. انگار از من می‌پرسیدند: «ننه گلی کجا رفته؟» من دلم نمی‌آمد. به آن‌ها بگویم او از محلۀ ما رفته و همیشه به آن‌ها امید می‌دادم که او بر می‌گردد، هر روز آب حوض، کثیف و سیاه می‌شد؛ وقتی آب حوض را به ماهی‌ها نشان دادم، توی تنگ، پر از حباب‌های کوچک شد؛ انگار ماهی‌ها گریه می‌کردند، چند روز گذشت اما ماهی‌ها هنوز منتظر بودند، تا این که یک روز، ننه گلی با کیف کوچکش از راه رسید. دویدم و بغلش کردم و آب حوض را به او نشان دادم. با کمک او آب حوض را عوض کردیم و دوباره ماهی‌ها را داخل حوض انداختیم. انتظار ماهی‌ها به سر رسید.
زهرا نوروزی- گروه سنی ج- مرکز خمینی شهر- استان اصفهان

دیدگاهی بنویسید