postheadericon نه جرات رفتن بود و نه پای ماندن

زلزله آذر ۹۱ که در منطقه زهان خراسان جنوبی به وقوع پیوست اگر چه کام اهالی این منطقه را تلخ کرد اما خاطره خوبی از حضور کانون در ذهن بچه های آواره به جا گذاشت.
کلاس های نقاشی درون کانکسی ۶ متری، بازی و سرگرمی، شعرخوانی و مسابقات، ساخت آدم برفی و نمایش فیلم و کاردستی های اوریگامی به یادماندنی، همه و همه باعث شد کودکی در دفتر خاطراتش این گونه بنویسد: “ای کاش همیشه زلزله بیاید”
اگر چه شرایط کاری دشوار بود و ما باید در سرمای زمستان دو ماه در کانکسی کوچک زندگی می‌کردیم اما دنیایی خاطره در کوله بارمان جاگرفت.
نمی دانم، شاید صبر شنیدن نداشته باشید اما دوست دارم خواننده یکی از آن خاطرات باشید:
سرویس های بهداشتی حدود ۱۰۰ متر از کانکس کانون فاصله داشت و من باید در سرمای شدید زمستان با پتو به سرویس می رفتم.
اما برای رفتن به سرویس باید از بزرگترین خطر که وجود سگ های ولگرد بود، عبور می کردم. آخر مجبور بودم کنسرو خالی تن ماهی هایی که می‌خوردم دور کانکس بذارم و این ، سگ هارو نصف شب به دور کانکس کشانده بود.
نه جرات رفتن بود و نه پای ماندن
صدای غرغر سگ‌ها پیام بی خیال شدن را می داد اما عرصه تنگ شده بود و مجالی برای ماندن باقی نمانده بود.
بالاخره خودم رو یک‌دل کردم و پتویی بزرگ برداشتم و چند بالش نیز بالای سرم و زیر پتو قرار دادم تا قدی ۳ متری پیدا کنم بلکه سگ ها بترسند.
تازه کجایش را دیدید!! یک قابلمه و یک ملاقه هم با خودم برداشتم و مثل شوالیه ها، پریدم بیرون و با صدای جیغ به قابلمه می‌زدم.
سگ های نگون بخت تا ۱ دقیقه هنگ کرده بودن که این دیگه چه موجودیه؟!!
بعدش همگی پا به فرار گذاشتن. منم که از شدت ترس خیس عرق شده بودم، نفس راحتی کشیدم و آمدم تو کانکس تا پاهامو دراز کنم و دستمالی به پیشونیم بکشم. یه ده دقیقه تو همین حالت بودم که یهو یادم آمد اصلا برای چی این عملیات انتحاری رو انجام داده بودم
چشم تان روز بد نبینه. پا شدم که برم به سمت سرویس ها دیدم چندتا از اهالی که از سروصدای من بیدار شده بودن جلوی کانکس ایستادن و بروبر منو نگاه می‌کنن.
هیچی دیگه معذرت خواستم گفتم خواب بد دیدم شرمنده

احسان بلوری مربی کتابخانه سیار روستایی خراسان جنوبی

دیدگاهی بنویسید