postheadericon هدیه‌ی سحر آمیز

یه روز وقتی خیلی کوچیک بودم پدرم بهم یه هدیه داد. یه چیز عجیب و غریب بود.
نمی دونستم چیه ولی اون بهش می‌گفت؛ مداد سحر آمیز. بابام می‌گفت که این مداد سحر آمیز جادو می کنه. فقط کافیه که چشماتو ببندی و اونو روی یه کاغذ بذاری. اون وقت هر آرزویی که بکنی بر آورده می‌کنه. به درد دل‌هات گوش می‌ده و باهات حرف می‌زنه. شاید نتونی صداشو با گوش‌ات بشنوی، ولی می‌تونی اونو با قلبت حس کنی.     
الان چند ساله که می‌گذره و من هر روز چشمامو می‌بندم و مداد توی دستم رو روی کاغذ می‌ذارم و اون باهام حرف می‌زنه. به چیزهایی که می گم گوش می‌کنه و به جاشون روی کاغذ چند تا خط می‌ذاره و…
اما هنوز نمی‌دونم چه رازی توی این تکه چوب کوچیک پنهان شده که این‌جوری جادو می‌کنه…
“بهناز حسنی”
عضو فعال مرکزشماره دو کانون مهاباد

دیدگاهی بنویسید