postheadericon وقتی قاصدک‌ها

مربی بودم.مربی ادبی مرکز شماره یک کرمان.هرروز به طرحی نو برای کلاسم فکر می کردم.عصریک روز خرداد در سال هفتاد ودو، نسیم، یک قاصدک را به حیاط خانه ما آورد. کنار گل‌های اطلسی در باغچه کوچک مان نشست.آرام ان را در دست گرفتم چیزی در گوشش گفتم ورهایش کردم.برو به سرزمین تازه ها وبرای من ایده های زیبایی به ارمغان بیاور.فردا باز هم قاصدک ها آمدند وناگاه چیزی در ذهنم درخشید.گل‌های قاصد را جمع کنم . از آن روز به بعد هر جا قاصدکی می دیدم آن را با خودم به خانه می اوردم تا روزی…
در یکی از همین روزها بچه های کلاسم را به اردوی کوهپایه بردم.از ان‌ها خواستم اگر گل قاصد دیدند به من خبر بدهند کنار رودخانه قدم می زدم که ناگاه فریاد شوق بچه ها به هوا خاست.از دور دیدم که بالا وپایین می پرند و گل‌های قاصد را به سوی من می فرستند وقتی کنارشان رفتم یک بوته بزرگ گل قاصد دیدم که شاید صدها گل داشت.جعبه ای از گل‌ها پر کردیم .بجه ها ان روز کلی شادی کردند وخندیدند ودائم می پرسیدند که این قاصدک‌ها را برای جه می خواهم؟
به ان‌ها گفتم در گوش گل‌ها ارزوهای‌تان را بگویید وسپس ان‌ها را روی کاغذ بنویسید.
تابستان رو به پایان بود و بچه ها هر روز از من سراغ قاصدک‌ها را می‌گرفتند. یک روز به ان‌ها گفتم: می دانید چند روز دیگر ولادت پیامبر است؟می خواهیم این روز را در کلاس‌مان جشن بگیریم وهمه می توانند کمک کنند.
نمایشی طراحی کردیم.یک باغ باصفا پر از گلدان‌های شمعدانی. دخترانی با چادرهای سفید وارد شدند تا شعری در باره ی میلاد بخوانند واهنگی به گوش می‌رسید که یاداور پیامبر بود. بخشی از اهنگ پر هیجان فیلم محمد رسول الله. وقتی مضمون شعر به قاصدکان خوش خبر اشاره کرد از بالای صحنه صدها گل قاصد بر سر سرود خوانان ریختند وشور وهیجان جشن میلاد را مضاعف کردند.
بچه ها ان روز دانستند که از ساده ترین چیزها می توان بهترین استفاده ها را برد و خاطره ای زیبا بوجود اورد.
خاطره ی شیرین عید مولود.هفده ربیع الاول.هنوز با دیدن گل‌های قاصدک، شوری دیگر در دلم پا می‌گیرد وشعری را که همان سال برای قاصدک‌ها گفته بودم زمزمه می کنم:
شبی نزدیک گل‌ها خواب بودم
که دستی خواب من را قلقلک داد
نگاهم مثل چشم روشن ماه
به گل‌های سفید قاصد افتاد
******************
نسیم مهربان نوبهاری
به دنبال گل قاصد به بازی
دلم اهسته خندید و به من گفت:
چه قاصدهای بازیگوش ونازی
******************
دویدم مثل باد شاد خرداد
به دنبال گروه قاصدک‌ها
همه قایم شدند این سو وان سو
کنار حوض ولای اطلسی‌ها
**************
گرفتم قاصدی را توی دستم
شدم لبریز از گلهای شادی
تمام بچه ها را کاش می شد
کنم لبریز از گل‌های شادی

فاطمه جعفرزاده- کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان کرمان

یک دیدگاه براي " وقتی قاصدک‌ها "

دیدگاهی بنویسید