postheadericon وقتی کلاغ سیاه نیست

کرم شب تاب با نوری که خداوند بزرگ و توانا به او داده بود، مثل ستارگان درخشان بزرگ بر زمین و آسمان می تابید. نور زیبای کرم شب تاب بر قرمزی چشم کلاغ افتاد.
کلاغ داشت با چشم گریان با خداوند هفت آسمان و خداوند خورشید و ماه و دریا، درد و راز خود را فاش می کرد.
کرم شب تاب تا چشمش به کلاغ افتاد به او گفت: عزیزم چه اتفاقی برایت افتاده است که داری درد و رازت را فاش می‌کنی؟
کلاغ گفت: من از کلاغ بودنم خسته شدم تا به حال کله ای به این سیاهی دیدی؟
همه مردم از رنگ من بدشان می آید. من صدای گوش خراشی دارم.
کرم شب‌تاب گفت: بیا با هم دعا کنیم
رازو نیاز با خدا کنیم
بگیم خدا چکار کنم
تا دردمو دوا کنی
خدا می‌گه: دعا کنید تا دردتون رو دوا کنم.
در همان لحظه فرشتگان آمدند و هر رنگی که کلاغ گفت به او زدند.
زرد نارنجی قهوه ای و صورتی
وقتی که پرواز کرد دید که همه عالم به او می خندیدند و طعنه می زدند.
چرا که همه او را به یکرنگی می شناختند. به سادگی و یکدستی.
او از خدا خواست تا به رنگ قبلی‌اش باز گردد.
به رنگی که متعلق به اوست و تا عمر داشت این را فراموش نکرد که رنگ خودش از تمام رنگ ها زیباتر است.
و چه مهربان است خدا که بی منت هر چه بگوییم انجام می دهد…

عالیه رستگاری
گروه سنی د
کتابخانه سیار شهری بیرجند

دیدگاهی بنویسید