postheadericon پدربزرگ

انگار چیزی را گم کرده بود. دوروبرش را نگاه کرد زیر روزنامه و کتابش را نگاه کرد. اما پیدایش نکرد. انگار آب شده بود و رفته بود زمین.
زیر نیمکت پارک، روی چمن‌ها، خلاصه همه جا را گشت اما پیدایش نکرد. کم کم کلافه شد و شروع کرد به نق زدن. ابروهای سفیدش را درهم کرد و با خود گفت: «لعنت بر این حواس، من چه قدر حواس پرتم.»
 آخه پیرمرد چند وقتی بود که دچار بیماری حواس پرتی شده بود. توی خانه هم همین شکل را داشت هر چیزی را یادش می‌رفت کجا گذاشته. فکر می‌کرد عینکش را با خود آورده است. گاهی اوقات پول‌هایش را زیر قالی اتاقش می‌گذاشت و فراموش می‌کرد. عینکش را هم فکر کرده بود باخودش به پارک آورده.
چشم‌هایش کمی تار می‌دید. دخترکی با لباس سفید و صورتی رنگی را دید که دوان دوان به طرف او می‌آید. ریحانه با آهنگ کودکانه‌اش گفت: «پدربزرگ دوباره عینکت را جا گذاشتی.» پیرمرد تا حرف ریحانه را شنید. لبخندی بر لبانش نقش بست و ابروهای گره خورده‌اش باز شد.
سارا ایزدی- پنجم دبستان- مرکز دو مشهد- خراسان رضوی

دیدگاهی بنویسید