postheadericon پشت پرده ی ملکوت

مهدی مردانی-کانون استان قزوین

شبی که شیطان دور زمین حصار کشید
تمام انسان ها را گناه کار کشید
هر آن چه سنگ هبل، هرچه چوب عزی شد
برای سجده خدایان بی شمار کشید
طناب وسوسه را بر گلوی خود آویخت
و آدمیت خود را بشر به دار کشید
خودش برای خودش میله های زندان شد
خودش برای خودش نقشه ی فرار کشید
قباحت ازهوس و کینه و خیانت رفت
بشر گناه خودش را بلند جار کشید
خدا به فکر تو افتاد و بعد در ذهنش
تورا نجیب ترین مرد روزگار کشید
تو نقطه ای بودی و برای چرخیدن
به دور تو دنیا را در این مدار کشید
تورا دوای شفا بخش و مکه را بیمار
تورا شراب ، ولی مکه را خمار کشید
کشید و گفت که زیبا تری به هم زد و باز
هزار بار به هم زد هزار بار کشید
تو را شبیه خودت آفرید و بعد از آن
خدا نشست و چهل سال انتظار کشید
رسید لحظه موعود، آن شبی که تو را
دوباره حس غریبی سر قرار کشید
دهان کوه به شوق تو باز ماند و خدا
برای با تو نشستن تو را به غار کشید
تو عاشقش شدی و پشت پرده ی ملکوت
خدا هم عاشق شد، پرده را کنار کشید
تورا گرفت در آغوش ،گل شدی و نسیم
وزید وعطر تنت را به شوره زار کشید
کویر با تو شکفت و ترک ترک خندید
دوباره لبخندت طرحی از بهار کشید !
«اشاره:فراتر رفتن از اختیارات شاعری در این غزل تعمد شاعر است »

یک دیدگاه براي " پشت پرده ی ملکوت "

دیدگاهی بنویسید