postheadericon پنجره ای رو به خدا

عسل اسلامی / گروه سنی ج / مرکز مجتمع کانون زنجان / مربی : رویا باقری

اگر پنجره ای داشتم که رو به خدا باز می شد ، هر روز چشمانم را به امید دیدن روی ماه خدا باز می کردم . پنجره را همیشه باز می گذاشتم، حتی روزهای برفی و سرد ، به انتظار دیدنش ساعت ها می نشستم و تا می توانستم سیر سیر نگاهش می کردم.  کنار پنجره ام گلدان می چیدم تا مرا و خانه‌ی مرا زیبا ببیند . هر روز به بهانه ای صدایش می کردم تا نزدیکتر بیاید، با او سخن میگفتم.  از شادی‌ها ، غم‌ها و حرف‌های ناگفته، از زخم ها ، از آرزوها ، از آدم ها و از همه چیز.
می دانم که دوست خوبی ست و مرا دوست دارد . می دانم که او می داند من تشنه ی دیدارش هستم . پس او شاید به خاطر همین است که هر روز از کنار پنجره ی دیدگانم می گذرد . او هست و هست و هست ، قدر دیدارش و دوستی اش را می دانم .
دیدار او گران‌بهاست  هر چه برای دیدارش پشت پنجره بنشینی خسته نمی شوی، وقتی می آید، غم ها آب می شوند و شادی ها مثل چشمه می جوشند. وقتی می آید همه هستند .اگر نباشد نمی خواهم خانه ام پنجره ای داشته باشد .

 

یک دیدگاه براي " پنجره ای رو به خدا "

دیدگاهی بنویسید