postheadericon پیرمرد سر پل

 پیرمرد خیره شده بود به رو به رو، پل با باد می‌رقصید. پسرکی دوید روی پل. پل همچنان تکان می‌خورد. پسرک از ته دل خندید. صدای خنده‌اش در گوش دره های سبز پیچید.
پیرمرد با خود گفت: می‌روم. حالا پل کمی آرام گرفته بود.
ساک دستی کهنه‌اش را برداشت. قلبش بی‌امان می‌زد. اولین قدم را که روی پل گذاشت پل دوباره تکان خورد. خواست برگردد اما چشمش به پسرک افتاد که با چشم‌های درخشان به کف دره خیره شده بود.
زهرا داوری- گروه سنی هـ – مرکز شماره ۱۰ اصفهان

دیدگاهی بنویسید