postheadericon چراغ امید، همیشه روشن می‌ماند

سال ۷۵ برای آماده سازی مرکززرین آباد، به منظور افتتاح آن مرکز، فعالیت می‌کردم. دریکی ازروزهای آخرپاییزکه باران شدیدی هم می‌بارید، ساعت ۲ بعدازظهربعد از اتمام ساعت کاری، به میدان شهررفته ومنتظر یک وسیله نقلیه برای مراجعت به منزل (زنجان) شدم. آن روز، پنجشنبه بود و تمامی کارمندان غیربومی شاغل درآن شهر، نزدیک ساعت یک بعداز ظهرتعطیل شده و به زنجان برگشته بودند.
زمان به سرعت می‌گذشت.هوا کم کم روبه تاریکی می‌رفت. درحالی که من موفق نشده بودم وسیله‌ای برای مراجعت پیدا کنم. باران شدید وسرمای آخرپاییز کلافه‌ام کرده بود. تصمیم گرفتم به مرکزبرگشته و شب را درآن‌جا بمانم. بنابراین اول به سراغ مخابرات رفتم تا با خانواده‌ام تماس بگیرم، اما متاسفانه با درب بسته مخابرات روبرو شدم.
مرکزهم به علت تازه تاسیس بودن، تلفن نداشت. لذا من هیچ راهی برای تماس با خانواده‌ام نداشت. با ناامیدی دوباره، به میدان شهر برگشتم. هوا دیگرتاریک شده بود. تمامی مغازه‌های میدان یکی یکی تعطیل شدند. آخرین مغازه دارمیدان هم که یک مصالح فروش بود، کرکره‌ی مغازه‌اش را پایین کشید و رفت. کم کم گریه‌ام گرفته بود. چند دقیقه ای ازرفتن مرد مغازه دار نگذشته بود که صدای ترمزماشینی توجهم راجلب کرد. شیشه ماشین کمی پایین رفت وخانمی با مهربانی سرش را ازشیشه بیرون آورد و گفت: ما به شهر زنجان می رویم.
او ازمن خواست تا با آن ها همراه شوم. ساعت ۸ شب وقتی به سبزه میدان شهرزنجان رسیدیم ازآن‌ها تشکرکرده و اجازه خواستم تا بقیه ی راه را با تاکسی به منزل بروم. تمام تصورم این بود که آنان در شهر زنجان کار داشتند و مرا هم با خودشان آورده بودند. اما چند دقیقه بعد متوجه شدم که آنان فقط به خاطرمن به شهرزنجان آمدند وبا اصرار مرابه خانه‌ام رساندند. آخر سر هم یک جعبه سیب به من هدیه دادند. آن مرد مهربان همان مصالح فروش میدان بود که با همسرش همراه شد تا مرا به خانه‌ام برسانند.ساکنان آن منطقه مرا به عنوان مربی کانون در آن شهر می شناختند.آن لحظه باز هم به مربی بودنم افتخار کردم.
معصومه تقی لو، مربی فرهنگی مرکز مجتمع کانون زنجان

دیدگاهی بنویسید