postheadericon چرا شبانه ؟

پیکر پاک فاطمه را على (ع) غسل مى دهد.
«اسماء بنتِ عمیس» آب مى ریزد و او بدن را غسل مى دهد.
شمعى از آتش و رنج که در خانه على بود و اندک اندک مى سوخت، به یکباره خاموش شد.
جنازه را باید دفن کرد.
در کجا؟
در خانه اش؟
شاید!
در قبرستان بقیع؟
شاید!
در کجاى بقیع؟
معلوم نیست!
چه چیزى آشکار است در این شب سیاه؟
رنج على بر مدفن فاطمه.
شب، اهل مدینه را به خود فروبلعیده است.
على و شب، با هم مانده اند.
شب، با على آشناست و سخن او را مى شناسد، و اینک نیز به زمزمه دردآور او، گوش فراداده است:
– اى رسول خدا!
از من و از دخترت که به شتاب سوى تو آمد و در جوارت آرام گرفت، سلام و درود باد!
خدا چنین خواست که او، زودتر از دیگران به تو بپیوندد.
پس از او، شکیبایى من، پایان یافت و طاقت خویش را از دست دادم.
اى رسول خدا! همان طور که در جدایى تو صبر را پیشه کردم، در مرگ دخترت نیز ، جز صبر، چاره اى ندارم؛ زیرا که شکیبایى بر مصیبت، سنت توست.
اى رسول خدا!
تو بر سینه من، جان دادى!
ترا با دست خویش در دل خاک گذاشتم.
قرآن، خبر داده است که پایان زندگى همه، بازگشت به سوى خداوند است.
اکنون، امانت به صاحب آن برگشت؛ زهرا، از دست من رفت و نزد تو آرمید.
اى پیامبر خدا!
پس از او، آسمان و زمین، برایم زشت مى نماید. اندوه دلم، هیچگاه گشوده نخواهد شد!
چشمهایم بیخواب هستند و دلم از سوز غم، گداخته مى باشد.
اما بر این حالت، صبر خواهم کرد تا من نیز در کنار شما، آسودگى یابم!
یا رسول اللَّه!
مرگ زهرا، ضربتى بود که دلم را خسته کرد و غصه ام را جاودانى ساخت.
چه زود، جمع ما رابه پریشانى کشانید.
او، خواهد گفت که امت تو، پس از مرگت با وى چه ظالمانه رفتار کردند.
آنچه پرسى، از او بجو. و هر چه خواهى بدو بگو! تا راز دل خویش را بر تو بگشاید و خونى که خورده
است، بیرون آید و خدا که بهترین داور است، میان او و ستمکاران، داورى کند.
سلامى را که به تو مى دهم، بدرود مى باشد، نه از ملامت! و از سر شوق مى باشد، نه کسالت!
اگر مى روم، نه این است که ملالت دارم و نه خسته جان هستم. و اگر مى مانم، نه این است که بر وعده خداوند، بدگمانم!
چون، شکیبایان را وعده داده است، در انتظار پاداش او مى مانم؛ که هر چه هست از اوست و شکیبایى نیکوست.
اگر بیم چیرگى ستمکاران نبود، براى همیشه در کنار قبرت مى ماندم! و در این مصیبت بزرگ! چون شخص فرزند مرده، اشک از دیدگان مى راندم. خدا را گواه مى گیرم که دخترت، پنهانى به خاک مى رود!
مى بینى که هنوز روزى چند از مرگ تو نگذشته، و نامت از زبانها نیفتاده که حق او را بردند و میراثش را خوردند.
من، درد دل خود را با تو در میان مى گذارم و دل را بر یاد تو خوش مى دارم.
درود خداوند بر تو باد! و سلام و بهشت او، بر فاطمه باد! و السلام

 

دیدگاهی بنویسید