postheadericon کارگاه کانون در نمازخانه فروشگاه بزرگ شهر

دیروز را به خاطر کار همسرم، مرخصی گرفتم و با اجازتون به تهران آمدم. همسرم باید از صبح تا شب بیرون از خانه و محل اقامت ما کاری را دنبال می کرد. من و نازنین ۵ ساله ام به فروشگاه هایپراستار نزدیک محل اقامت‌مان رفتیم. قرار بود به معنای واقعی، وقت بگذرانیم تا شب فرا برسد و همسرم به خانه برگردد. در گشت و گذاری که داخل فروشگاه داشتم، از غرفه لوازم التحریر، تعدادی برگه کاغذهای جاکورتا و چند تا کاغذ رنگی و چسب و قیچی خریدم. از آن‌جایی که نازنینم خیلی کاردستی دوست دارد، بهترین فکری که به سرم زد این بود که بروم یک گوشه دنج گیر بیاورم و برایش کاردستی درست کنم.
همین طور که راه می رفتم، چشمم به تابلو نمازخانه افتاد. جای خوبی به نظر می‌رسید. بلافاصله به آجا رفتم. خلوت بود. فقط من و نازنین آن جا بودیم. مشغول کار شدیم. وقت نماز که شد، کم کم خانم‌ها به سمت نمازخانه آمدند. سرتان را به درد نیاورم. تا این جماعت کار کاردستی های ما را دیدند، شروع به سوال و جواب کردند. از نحوه ساخت کاردستی ها گرفته تا نوع فعالیت مرا سوال کردند. سرم را که بالا گرفتم، دیدم حدود ۱۵ نفری دورم جمع شدند. مردم مرحله به مرحله از نحوه کار من عکس می‌گرفتند.
تازه چند نفری هم سریع به فروشگاه رفته و وسایل خریدند. من هم از فرصت استفاده کردم و به تبلیغات کانون پرداختم. این که کارمند کانون هستم و چه فعالیت هایی انجام می دهیم. وقتی به ساعت نگاه کردم، متوجه شدم تقریبا ۳ ساعت کارگاه کاغذ و تا من در این نمازخانه طول کشیده است. باورم نمی‌شد که سرگرم کردن نازنین من تبدیل به یک کارگاه کانون در نمازخانه فروشگاه بزرگ شهر تهران شده است. خاطره جالبی آن روز برایم رقم خورد.
بی بی راضیه حسینی مسوول مرکز شماره ۳ کانون بیرجند، استان خراسان جنوبی

دیدگاهی بنویسید