postheadericon کیف زیبا جون

هر روزصبح خیلی سریع خود را به جلوی در می‌رساندم تا خانمی که خیلی خوشرو ومهربان بود را ببینم. چهار سالم بود ودرگیر شیطنت های کودکانه .
هرصبح این قدر منتظر می شدم تا او بیاید و من با نگاه های بچه گانه تا پیچ انتهای کوچه که نزدیک محل کارش بود، بدر قه اش کنم.
خیلی دوستش داشتم. متانت و وقارش، مخصوصاً کیف او برایم خیلی جلب توجه می کرد.
او هر روز با لبخند ملیحی و گاهی اوقات با نوازش موهایم، مرا به دیدارش وابسته تر می کرد ؛ دست‌هایش گرمای خاصی داشت .
با گذشت روزها جسارت پیدا کرده ویواشکی  تا محل کارش دنبالش می رفتم.  کم کم این لبخند دو طرفه به دوستی مان منجرشد.
 آن قدر توی خانه از او تعریف کردم تا خواهر بزرگترم هم با من برای دیدنش همراه شد؛  حالا دیگر دونفری به استقبالش می رفتیم.
یک روزجمعه کلی با خواهرم تلاش کردیم تا کیفی شبیه کیف آن خانم با کاغذ ، پارچه یا مقوا درست کنیم. خیلی وقت گذاشتیم، مامانم از کنارمان  رد می شد و می خندید .
خیلی قیچی زدیم پاره و خراب کردیم تا بالاخره توانستیم با چند تا حرکت و تا کردن کاغذ، کیف خیلی  ساده وزیبایی را درست کنیم. بند خیلی ساده ای هم برایش گذاشتیم وبا دکمه ها و خرده ریزها ،کیف را تزیین کردیم .
صبح شنبه قبل ازهمه بیدار شدم و کیف روی شانه جلوی در خانه ایستادم ؛آرام آرام لقمه ی نان و پنیرم را خوردم که از دور دیدمش. با غرور کیف را روی شانه ام جابجا کردم تا دقیقا  مثل او باشم .
تا من را دید لبخندی زد. تا نزدیک محل کارش همراهی اش کردم، خیلی خوشحال بودم توی رویای  خودم مثل او شده بودم. فقط نمی دانم چرا مدام از ایشان عقب می افتادم. در روزچند بار به جلوی محل کارش می رفتم تا او را ببینم، اما موفق نمی شدم . پسر بچه ها؛ دختر بچه ها همه می رفتند ومی آمدند. خیلی آرزو داشتم، من هم می‌توانستم آن‌جا بروم وببینم چه خبر است؟
چند روز از خواهرم خواهش کردم تا از او بخواهد ما را هم راه بدهند. اما خواهرم زیر بار نمی رفت که نمی رفت. تا بالاخره خودم از ایشان خواهش کردم. وقتی قبول کرد، می خواستم بپرم و صورتش را ببوسم ولی خجالت کشیدم.
 این خبر خوش را به خانواده‌ام دادم و ما آماده شدیم به آنجا برویم. راستش تا حالا چندین کیف رنگی به عشق لبخند خانم مربی درست کرده بودم. چون دوست داشتم مثل او باشم و مثل او حرف بزنم و بخندم.
روز موعود فرارسید. به آن‌جا رفتیم. آرام وارد شدیم. خانم مربی از پشت میزپیدا بود. قلبم به شدت می‌زد. خیلی خوشحال بودم. آن جا خیلی بزرگ بود. تالاری  پر ازکتاب‌های متنوع با عکس‌های رنگی رنگی ؛کاردستی های  قشنگ و جدید.
 خدا رو شکرکه من هم می توانستم با کتاب ها باشم وچیزهای قشنگ رو یاد بگیرم و درست کنم.
بالاخره من هم توانستم مثل بقیه هردفعه یک کتاب را به امانت ببرم. من فقط عکس‌هایش را نگاه می کردم و برای خودم قصه می گفتم. آرزو داشتم برای یک دفعه هم که شده، پشت میز  بروم و مثل او باشم و از پشت میز همه چیز را ببینم.
“کانون برایم شده بود زندگی!”
….. از آن روزهای  ساده وصمیمی خیلی سال‌ گذشته ومن بیست و سه سال است که از پشت میز چهره‌ی بچه‌های معصوم را می بینم و با آنها زندگی می کنم.
و آن  کیف وکاردستی های آن موقع را گه گاهی به بچه ها آموزش می دهم .
واما از آن مربی  که نامش مثل کلامش زیبا بود وفکرهای زیبا وکتاب‌های زیبا را به من معرفی کرد هیچ خبری ندارم .امیدوارم هرکجا هست خداوند به سلامت دارش!… 

معصومه عظیمی مربی فرهنگی مرکز شماره ۲ اراک استان مرکزی

۲ دیدگاه براي " کیف زیبا جون "

دیدگاهی بنویسید