postheadericon گوی برفی

داشتم به  گوی  قشنگم  نگاه  می‌کردم که یک‌دفعه زیر گوی، یک در کوچولو دیدم. در را باز کردم و نور بنفشی  به صورتم پاشید. آن نور من را به داخل در کشاند. در، پشت سرم بسته شد و نور غیب شد. من در سرزمین برف‌ها بودم. یک آدم برفی به من گفت: می‌آیی با من دوست بشی؟
من ترسیدم و خواستم که فرار کنم. آدم برفی گفت: نترس من به تو آسیبی نمی‌رسانم. فقط می‌خواهم با تو  دوست شوم. با هم به خانه‌ی برفی رفتیم. آن‌جا آدم برفی‌های دیگری هم بودند. ما داشتیم  بازی می‌کردیم   که مادر آدم برفی گفت: شام حاضر است بیاید بخورید. ما شام برف سرخ شده خوردیم و بعد خوابیدیم.
صبح که شد از خانه بیرون آمدم دیدم  که آدم برفی‌ها و خرس‌های قطبی از خانه‌هایشان در آمده‌اند همگی با هم داشتیم برف بازی می‌کردیم. کمی بعد احساس کردم دلم برای خانه تنگ شده است. به یکی از آدم برفی‌ها  گفتم چطور باید از این‌جا بیرون بروم؟
آدم برفی گفت: باید به طرف در بروی و از او بخواهی که تو را به خانه‌ات برگرداند. پیش در رفتم و گفتم خواهش  می‌کنم مرا به خانه‌ام برگردان! آن نور بنفش دوباره آمد و مرا به بیرون از سرزمین برف‌ها برد. مادر هنوز از خیابان  برنگشته بود؛ گوی برفی را کوک کردم. آدم برفی‌ها برایم دست تکان دادند.
فائزه  رضایی، شهرستان ملایر، استان همدان، ۹ساله (مربی ادبی: فاطمه موسوی) 

دیدگاهی بنویسید