postheadericon یک روز بارانی

– بسه دیگه این قد سوال پیچم نکن، برات می‌گم.
– لطفاً سریع‌تر یادته اون روز به من قول دادی تعریف کنی.
– آره یادمه!
– خب پس بگو دیگه !
– باشه اگه ساکت باشی می‌گم.
– آن روز وقتی که از خواب بیدار شدم سرم را به سوی آسمان گرفتم و دیدم گریه و زاری می‌کنند با خودم گفتم: «چی شده؟ چرا اینا گریه می کنند؟» سمت راستم را نگاه کردم دیدم ابرها ناراحتند، سمت چپی‌ها هم ناراحت بودند! سرم را به سوی پایین گرفتم که از دوستم بپرسم چی شده دیدم اونم ناراحته.
وقتی می‌خواستم سرم را بالا بگیرم، ناگهان دیدم همه مردم روی زمین یک جا جمع شدند و لباس سیاه به تن دارند.  بعضی‌ها هم یک چیز‌های دایره‌ای شکل بزرگ دست داشتند که وقتی به آن‌ها می زدند صدای بلندی می‌داد.
نمی دادنم چرا بعضی از آدم‌ها با دست به سر و صورت خود می‌زدند. من که نمی‌دونم چی شد، ولی خودمونیم خیلی تعجب کرده بودم.
با خودم گفتم برم از ابرها بپرسم. از همه ی ابرها پرسیدم که چی شده ولی هیچ کدامشان جوابم را ندادند. رفتم بالا از فرشته‌ها بپرسم ولی آن‌ها هم جواب ندادند.
رفتم پیش خدا، از خدا پرسیدم. خدا بهم گفت:«مگه نمی‌دونی امروز تاسوعا و فردا هم عاشورا است.» از خدا پرسیدم: «یعنی چه؟» خدا در جواب گفت: «این روزها روزهای عزاداری است. یعنی روزهایی که امام حسین(ع) و خانواده‌اش شهید شده‌اند.»
– برای چی شهید شده‌اند؟
– چون که دشمن‌ها راه آب را بر روی آن‌ها بستند و آن ها هم با دشمن‌ها جنگیدند و دشمن‌ها آن ها را شهید کردند.
– پرسیدم: «چطوری؟» خدا کل جریان را برایم تعریف کرد.
راستش دلم خیلی سوخت، مخصوصاً برای رقیه‌ی امام حسین(ع). دیگه داشت گریه‌ام می‌گرفت. اون لعنتی‌ها حتی به طفل معصوم ۶ ماهه هم رحم نکردند.
 دلم برای حضرت ابوالفضل(ع) که به بچه‌ها قول آب آوردن داده بود، اما اون نامردا دستای حضرت را قطع کردند و ایشان را به شهادت رساندند به درد آمد.
به آسمان برگشتم دیدم همه دارند گریه می‌کنند، من هم که دیگه طاقت نداشتم، زار زار گریه کردم.
 آن روز، یک روز بارانی شده بود و من دیدم که مردم چگونه زیر باران خیس شده بودند. با خودم گفتم: آفرین به مردم که باز هم با این که باران شدیدی می بارید از عزاداری برگشتند.
مریم تقدیری
۱۰ ساله- عضو مرکزفرهنگی هنری شماره ۱ بیرجند

دیدگاهی بنویسید