postheadericon بادبادک

سرفه می‌کند و برای خواهرم لالایی  می‌خواند.
– مامان نگاه کن چه انگشتای کوچولویی داره.
– آره.
باز سرفه می‌کند و دست‌هایش لباس سفیداش را می‌فشارد.
باد صورت قهوه‌ای بادبادکم را مردد می‌کند در آسمان، دست‌هایم می‌سوزن. چشم‌های بنفش بادبادک از لای ابرها پنجره خانه‌مان را نگاه می‌کند انگار، دست‌هایم خیس است و نخ را به زحمت نگه می‌دارد.
مادر زانو زده و چشم‌های بنفش بادبادک را با ماژیکی که از دکتر بغلی گرفته می‌کشد، کم رنگ است و مادر مدام فشارش می‌دهد روی کاغذ تا خوب رنگ بدهد.
– مامان چشماش را خیلی ناراحت کشیدی، انگار داره گریه می‌کنه.
مادر پلک‌هایش را به هم فشار می‌دهد، صورتش در هم می‌رود و چند لحظه‌ای سکوت می‌کند، بعد آهی می‌کشد. من دست می‌کشم روی چشم‌های بنفش تا پاک شوند و ترسناکی‌شان آزارم ندهد، پاک نمی‌شوند اما.
– پاکش نکن.
سرفه می‌کند.
-قشنگه.           
دست می‌کشد روی چشم‌ها، صورتش باز در هم می‌رود و داد می‌زند.
بچه‌ها می‌خندند، نخ ته بادبادک قرمز شده است، نگاه بنفش، شیشه خانه‌مان می‌شکند و روی مادرم متمرکز می‌شود.
مادر خودش را رو ی سنگ‌های سرد جمع کرده و سرفه می‌کند.
باد، بادبادک را این طرف و آن طرف می‌برد، نخ سر می‌خورد در دستم و دکتر از بالای پشت بامش داد می‌زند:
– ولش کن… ولش کن دیگه.
من نخ را نگه می‌دارم. سال دیگر بدون بادبادک چکار کنم؟ وقتی همۀ بچه‌ها با، بادبادک‌هایشان همه جا می‌روند و با لبخند آنها صدای خندۀ بلندشان می‌پیچد توی خانۀ ساکت ما.
نخ را به زحمت نگه می‌دارم، دکتر باز از بالای پشت بامش داد می‌زند: ولش کن دیگه… دستت زخم شد.       صدای زمزمۀ مادر قطع شده است.
نخ سر می‌خورد در دستم و صورتم آرام گرم می‌شود. بادبادک نقطه‌ای کوچک می‌شود در آسمان.
هلیا حسینی – اول دبیرستان- مر کز ۴ مشهد- خراسان رضوی

دیدگاهی بنویسید