مطالب گذشته در موضوع : خاطره

postheadericon شکوفایی خلاقیت و درس عبرتی برای من

وقتی وارد کتابخانه شدم، بدون سلام و احوال پرسی به رییس گفتم:

postheadericon خدای مصطفی ، خدای باران ….

امروز وقتی مصطفی بورقانی وارد مرکز شد ، بهش گفتم: کجایی ؟مصطفی ناپیدایی ؟

postheadericon نقاشی دخترم پشت نشریه جشنواره رضوی

مهلت ارسال آثار جشنواره ی نشریه نگاری رضوی رو به پایان بود.

postheadericon کیک سفالی برای پدرم

دلهای صاف و زلال بچه ها قلب مربی رو میلرزونه.
اگر صدای قلب بچه ها

postheadericon نه جرات رفتن بود و نه پای ماندن

زلزله آذر ۹۱ که در منطقه زهان خراسان جنوبی به وقوع پیوست اگر چه کام اهالی

postheadericon دایی شیرزاد

امتحانات نها یی کلاس پنجم ابتدایی سال 57 را با موفقیت پشت سر گذاشتم. آن سال

postheadericon در آرزوی کتابخانه

آفتاب بیرون زده بود و به هر چی که نگاه می کردی

postheadericon دلم هوس لواشک کرده بود!

دوسال پیش، بچه هایی که می خواستند عضو کتاب‌خانه سیار شهری

postheadericon سیاره‌ای نزدیک به خورشید

سه سال پیش شرایط کار کتابخانه سیار شهری بیرجند به گونه ای بود که

postheadericon تمدید دوستی کنار جاده مرزی

photo_2016-01-06_12-33-36

چند وقت بود تمام فکرم پیش حبیب بود.
دلم برایش تنگ شده بود.
انگار هر گوشه از روستا

postheadericon آقا معلم، من را یادتان هست؟

هجده سال پیش، کلاس اول دبیرستان که بودم بابت بی انضباطی

postheadericon چراغ امید، همیشه روشن می‌ماند

سال 75 برای آماده سازی مرکززرین آباد، به منظور افتتاح

postheadericon کارگاه کانون در نمازخانه فروشگاه بزرگ شهر

دیروز را به خاطر کار همسرم، مرخصی گرفتم و با اجازتون به تهران آمدم. همسرم باید

postheadericon شوق یادگیری

 پور افین

من قریب به 3 سال است که افتخار خدمت در کانون را دارم. مربی کتابخانه سیار روستایی

postheadericon خلاقیت برای برنده شدن!

میثم یکی از اعضای مرکز ماست که همراه با برادرانش نزدیک به

postheadericon شلوغی مرکز و صدای قرآن خواندن بچّه‌ها

در یکی از روزهای ماه تیر امسال از اول صبح در کانون احساس درد خفیفی در قلبم احساس کردم.

postheadericon دفتر آبی،خاطره آبی

کوچک که بودم هرجمعه به همراه پدرومادر به خانه مادر بزرگ می رفتم

postheadericon یک اشتباه

یک هم کلاسی داشتم که هر روز وسایلش گم می شد. یک روز خودکارش گم شد،

postheadericon راستی آن دو نفر …

اوایل کارم در کانون بود. مراجعه کننده بسیار داشتم. یک روز دو پسر بچه پیش من آمدند که

postheadericon اتفاق شیرین

دو سه ساعتی می‌شد که پای لپ تابم نشسته بودم و داشتم